تبليغاتX
 " غزل واره "
 

۱۶ ردیبهشت٬ "پلنگ" بیشه ی عشق از میان ما رفت.

 

 

 

مهرآفرين و كهكشان و تاج  سري

 

ناهيد و اشك و آينه دارم ، نمي خري؟

 

 

امشب كه گيسوان زمين فاش مي شود

 

آورده ي براي من از ماه روسري؟

 

 

آورده ام نشانه ي از قاف آسمان

 

تا بشكفد ز چشم تو سيمرغ ديگري

 

 

     پل مي شود براي تو رنگين كمان شعر

 

   بايد ز هفت پرده ي خورشيد بگذري

 

 

ديدم كه پلك پنجره را باز مي كني

 

تا آسمان پرنده و فانوس مي بري

 

 

برگرد! بارها به دلم قول داده ام

 

از باغ چشم هاي خدا گل مي آوري .

 

---------------------------------------------

 

 

با خالق " سوو شون"

 

 

 

« سيمين دانشور» نويسنده رمان‌هايي چون «سووشون»، «جزيره سرگرداني» و «ساربانْ سرگردان»

 و همسر «جلال آل احمد»   (۸ ارديبهشت)۸۷ ساله شد  
 دانشور در سال ۱۳۰۰شمسي در شيراز متولد شد. او فرزند محمدعلي دانشور (پزشك) و قمرالسلطنه حكمت (مدير هنرستان دخترانه و نقاش) بود. تحصيلات ابتدايي و دبيرستان را مدرسه انگليسي مهرآيين گذراند و در امتحان نهايي ديپلم شاگرد اول كل كشور شد. سپس براي ادامه تحصيل در رشته ادبيات فارسي به دانشكده ادبيات دانشگاه تهران رفت.  دانشور، پس از مرگ پدرش در 20 سالگي، شروع به مقاله‌نويسي با نام مستعار شيرازي بي‌نام براي راديو تهران و روزنامه ايران كرد. مشوق دانشور در داستان‌نويسي فاطمه سياح، استاد راهنماي وي، و صادق هدايت

           بودند.در همين سال با زنده یاد جلال آل‌احمد، كه بعداً همسر وي شد، آشنا گردید.

در 1328 با مدرك دكتري ادبيات فارسي از دانشگاه تهران فارغ‌التحصيل شد. عنوان رساله او «علم‌الجمال و جمال در ادبيات فارسي تا قرن هفتم» بود كه با راهنمايي سياح و بديع‌الزمان فروزانفر از آن دفاع كرد.
كه اخبرا از انتشار آن خبر داده است

دانشور 29در سالگي زماني كه در اتوبوس نشسته بود تا راهي شيراز شود با جلال آل‌احمد نويسنده و روشنفكر ايراني آشنا شد و در همين سال با آل‌احمد ازدواج كرد. سپس دانشور با دريافت بورس تحصيلي به دانشگاه «استنفورد» رفت و در آنجا دو سال در رشته زيبايي‌شناسي تحصيل كرد. وي در اين دانشگاه نزد «والاس استنگر» داستان‌نويسي و نزد «فيل پريك» نمايش‌نامه‌نويسي آموخت. در اين مدت دو داستان كوتاهش به زبان انگليسي در ايالات متحده چاپ شد.

پس از بازگشت به ايران، دانشور در هنرستان هنرهاي زيبا به تدريس پرداخت تا اين كه در سال 1338 استاد دانشگاه تهران در رشته باستان‌شناسي و تاريخ هنر شد. اندكي پيش از مرگ آل‌احمد در 1348، رمان «سَووشون» را منتشر كرد، كه از جمله پرفروش‌ترين رمان‌هاي معاصر است. او در 1358 از دانشگاه تهران بازنشسته شد.


آثار او عبارتند از: مجموعه‌هاي داستان كوتاه آتش خاموش و شهري چون بهشت و نيز ترجمه آثاري از برنارد شاو (سرباز شكلاتي)، آنتوان چخوف (دشمنان)، آلن پيتون (بنال وطن)، ناتانيل هاثورن (داغ ننگ) و ديگران.


از آثار ديگر وي مي‌توان به چهل طوطي (با جلال آل‌احمد)، به كي سلام كنم؟، و ترجمه ماه عسل آفتابي اشاره كرد. وي چند اثر غيرداستاني نيز دارد، از جمله غروب جلال، شاهكارهاي فرش ايران، راهنماي صنايع ايران، ذن بوديسم، و مقالاتي با عنوان «مباني استتيك» در روزنامه مهرگان.


مهم‌ترين آثار دانشور پس از انقلاب ايران رمان‌هاي «جزيره سرگرداني» و «ساربانْ سرگردان» هستند كه به وقايعي كه به اين انقلاب منجر شد و اتفاقات بعد از آن مي‌پردازند.


در روز سي‌ام تيرماه سال گذشته دانشور به علت مشكلات حاد تنفسي در بيمارستان پارس بستري شد و شايعه شد كه او درگذشته‌است. اما اين خبر تكذيب شد و دانشور با تشخيص تيم پزشكي از بيمارستان مرخص شد. برای ایشان آرزوی سلامتی و طول عمر را داریم.

-----------------------------------------------------------


 ۱۶ ردیبهشت٬ "پلنگ" بیشه ی عشق از میان ما رفت.

 

 

به یاد  "حسین منزوی"

 

حسین منزوی  متولد اول مهرماه ۱۳۲۵در زنجان بود با مجموعه «حنجره زخمی غزل» به جامعه ادبی معرفی شد و گل كرد. محمدعلی بهمنی غزلسرای نامی معاصر می گوید: «اگر بخواهیم غزل بعد از نیما را بررسی كنیم باید بگوئیم كه هوشنگ ابتهاج (ه.ا.سایه) گویی در غزل پلی می زند و منوچهر نیستانی از این پل عبور می كند و ادامه دهنده این راه حسین منزوی است كه طیف وسیعی را به دنبال خود می كشد.»

منوچهر آتشی شاعر برجسته معاصر نیز می گوید: منزوی به نوعی بنیانگذار شیوه دیگری از تغزل بود.حسین منزوی در طی چندین دهه فعالیت ادبی «حنجره زخمی غزل»، «صفرخان»، «با عشق در حوالی فاجعه»، «ترمه و تغزل»، «به همین سادگی»، «با عشق تاب می آورم» (مجموعه شعرهای نیمایی)، «از شوكران و شكر»، «با سیاوش از آتش»، «از كهربا و كافور»، «از خاموشی و فراموشی»، «این ترك پارسی گوی» (بررسی شعر شهریار) و حیدر بابا (ترجمه منظومه حیدر بابای شهریار) را منتشر كرد.

حسین منزوی كه غزلیاتش چه از نظر فرم و چه به لحاظ معنا و زبان تعداد بسیاری از شاعران را تحت سیطره خود داشت دهه ۵۰را دهه حضور یك نسل تازه تر از شعر معاصر می دانست و در این باره گفته بود: «این دهه در حقیقت، می توان گفت كه متعلق به هم نسلان من است، یعنی اگر ما نسل نیما را نسل اول شعر معاصر بدانیم، نسل اخوان و شاملو را نسل دوم، نسل فروغ، آتشی، رویایی و فرخ تمیمی را نسل چهارم، یك نیم نسل هم بین این دو می آید كه البته تفاوت زیادی با هم ندارند. یعنی شاعرانی همچون سیروس مشفقی، سیاوش مطهری و اصغر واقدی. بعد می رسیم به نسل ما، یعنی نسل شاعرانی كه بعد از جنگ جهانی دوم متولد شدند، آن هم با ویژگی های خاص تاریخی خود ولی این نسل، نسلی است كه دوباره زبانش را به طرف نوعی لیبرالیسم با نوعی زبان غنایی می چرخاند و دوباره حتی اگر مرثیه می سراید یا حماسه می آفریند از امید هم می گوید.»

او بامداد چهارشنبه ١٦ اردیبهشت ٨٣ در سن ٥٨ سالگی براثر عارضه ی قلبی و بيماری ريوی در تهران درگذشت.

 

 

                                                دو غزل از  "حسین منزوی"

  

 

شهر منهای وقتی که هستی، حاصلش برزخ خشک وخالی

 

 جمع آیینه ها ضربدر تو٬ بی عدد صفر بعد از زلالی 

        

 

می شود گل در اثنای گلزار ،می شود کبک در عین رفتار

 

می شود آهویی در چمنزار ،پای تو ضربدر باغ قالی     

   

 

چند برگیست دیوان ماهت؟، دفتر شعرهای سیاهت     

      

ای که هر ناگهان از نگاهت  ، یک غزل می شود ارتجالی

 

 

 هرچه چشم است جز چشمهایت ٬سایه وار است و خود در نهایت

 

می کند بر سبیل کنایت مشق آن چشمهای مثالی    

   

 

ای طلسم عددها بنامت ،حاصل جزر و مدها به کامت  

  

 وی ورق خورده ی احتشامت ،هر چه تقویم فرخنده فالی   

 

 

چشم واکن که دنیا بشورد، موج در موج دریا بشورد

 

گیسوان باز کن تا بشورد، شعرم از آن شمیم شمالی

 

 

حاصل جمع آب و تن تو ،ضربدر وقت تن شستن تو

 

این سه منهای پیراهن تو برکه را کرده حالی به حالی .

 

--------------------------------------------------

 

 خيال خام پلنگ من به سوی ماه جهيدن بود

 

 ... و ماه را ز بلندايش به روی خاک کشيدن بود

 

 پلنگ من ـ دل مغرورم ـ پريد و پنجه به خالی زد

 

  که عشق ـ ماه بلند من ـ ورای دست رسيدن بود

 

**********

 

 گل شکفته ! خداحافظ اگر چه لحظه ی ديدارت

 

 شروع وسوسه ای در من به نام ديدن و چيدن بود

 

 من و تو آن دو خطيم آری موازيان به ناچاری

 

 که هر دو باورمان ز آغاز به يکدگر نرسيدن بود

 

 اگر چه هيچ گل مرده دوباره زنده نشد اما

 

  بهار در گل شیپوری مدام گرم دميدن بود

 

شراب خواستم و عمرم شرنگ ريخت به کام من

 

 فريبکار دغل پيشه بهانه اش نشنيدن بود

 

 

********

 

 چه سرنوشت غم انگيزی که کرم کوچک ابريشم

 

 تمام عمر قفس می بافت ولی به فکر پريدن بود .

 

 


 

نوشته شده توسط حمیدرضا میرزایی در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 ساعت 20:56 موضوع | لینک ثابت


"اين شهر بي تو .....چقدر حبس مي شوم"

 

 

وقتي فروردين٬ شعر سرودنم به شكفتن می رسد

 

قلب درخت به تپش مي افتد و طبيعت در من جريان مي يابد

 

آسمان دوست من مي شود

 

و دست هاي پر ستاره اش را به سوي من مي درخشاند

 

و در همان جاست كه من راز" بانوان كوه "را مي يابم

 

و استواري گام هايش را

 

    " سياووش "

 

 كه آري آتشباره هاي اعتماد " فرنگيس".......

 

--------------------------------------------

 

اين خون واژگان من است

 

بر سنگفرشهاي فرسنگ ها٬   سكوت!

 

     در این سکوت تنها تو را صدا می زنم....

 

وبه یادت در مه راه می پیمایم و شب را در آغوش می گیرم.

 

             "دیدار ما چون آب و ماه ...چه دور! چه درهم!"

 

 

 


 

نوشته شده توسط حمیدرضا میرزایی در پنجشنبه هشتم فروردین 1387 ساعت 19:45 موضوع | لینک ثابت


.....تو كجا ميروي اي همسفر رويايي؟

 

( "بهاریه ي "پيشكش زلال دلهاي بيقرارتان )   

 

 

 با تو مي خواهم از اين دشت به دريا بروم

 

 با خيال تو به انديشه ي فردا بروم

 

 

 به نگاه نگران تو شبي خيره شوم

 

 با نگاه تو به ديدار تماشا بروم

 

 

 با پر و بال تو از پنجره پرواز كنم

 

 تا توان در بدنم هست به بالا بروم

 

 

      همقدم با تو در آيينه ي باغ گل سرخ...

 

 به ملاقاتي يك پيچك تنها بروم

 

 

 تو كجا ميروي اي همسفر رويايي؟

 

 من كه مي خواهم از اين دشت به دريا بروم.

 

 

                  (سلام شاعر کوچه )                              

            

 

    بوی باران بوی سبزه بوی خاک  

  شاخه های شسته باران خورده پاک   

   آسمان آبی و ابر سپید   

    برگهای سبز بید   

    عطر نرگس رقص باد    

   نغمه ی  شوق پرستو های شاد     

    خلوت گرم کبوترهای مست    

    نرم نرمک می رسد اینک بهار   

   خوش به حال روزگار         

    

 خوش به حال چشمه ها و دشت ها   

  خوش به حال دانه ها و سبزه ها  

   خوش به حال غنچه های نیمه باز   

 خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز  

    خوش به حال جام لبریز از شراب   

           خوش به حال آفتاب

   

 ای دل من گرچه در این روزگار

جامه ی  رنگین نمی پوشی به کام   

   باده ی رنگین نمی نوشی ز جام   

        نقل و سبزه در میان سفره نیست  

جامت از آن  می که می باید تهی است

  

    ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم   

       ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب   

 ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار   

 گر نکوبی  شیشه ی غم را به سنگ   

. هفت رنگش می شود  هفتاد رنگ   

 

 


 

نوشته شده توسط حمیدرضا میرزایی در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 ساعت 15:10 موضوع | لینک ثابت


نمايش " كارنامه ي بندار بيدخش "

 

 نمايش " كارنامه ي بندار بيدخش "

 

 نوشته ي : بهرام بيضايي 

 

 كاري مشتركي از : حميدرضا ميرزايي و مصطفي مسلمي

 

   در تالار مجتمع ارشاد شهرستان گنبد به روي صحنه رفت .

 

  نقش پوشان : مینا رجب زاده(بٌندار بیدخش- شهرناز)

 

            شطیطه مازنی(جمشید شاه-ارنواز)

 

  سطوري چند از نمايشنامه :

 

...آيا نه همه ي اين سالها بر سر اين كشور گذاشتم از

 

  جواني تا بدين سپيد مويي خویش؟ آيا نگفتم دانش خانه ساختن

 

  و نگفتم دانش جامه بافتن ، و نگفتم دانش پاي افزار؟

 

   آيا از  شير بُِِنان خوراك نيكو نساختم، و چوب گران را

 

   اّره و تيشه كار افزار نكردم ، و آهنگران را چكش و

 

   آتش دمنده ندادم.......

----------------

 

.....آری بمان و داستان این جام بر پوست بنویس و بر مردمان بخوان تا نگویند ما این دانش نداشتیم .

 

 

 

 

   تاريخ اجراء : جمعه ۳ اسفند لغايت سه شنبه ۷/۱۲/۸۶ساعت۵ عصر

 

 

 

 

----------------------------------

 

 

    ای عشق با مردمان چه می کنی! 

                 ما با همه آزادگی٬ بندی تواییم

                    نمایشنامه ی  "  فتحنامه ی کلات "

                         نوشته: بهرام بیضایی

 

بهروز غریب پور:

 

   بيضايي مثل تخت جمشيد است و كسي نمي تواند به آن آسيبي برساند

 او مانند يك بناي معماري است كه نمي توان ستون هايش را حذف كرد ،

 بيضايي بناي تاريخي و معماري خاك ايران است كه با عشق  زاده شده     است .

   

 

  

  حرف های دلتنگی:

    واژه ها رو همیشه دوست داشتم.....

                      برای همین رفتم سراغ شعر....

      همیشه در فراسوی واژ ها   به  دنبالت بودم که بیای

       افسوس که نمی دونستم....

                                   همه ی حرف های نگفته :

          لب دوختن های خودته! 

    ( سرمایه ی ما ورایی هر کسی..............

              حرف هایست که برای......

           نگفتن دارد)

                                                                                  "    دکتر شریعتی"


 

نوشته شده توسط حمیدرضا میرزایی در دوشنبه ششم اسفند 1386 ساعت 14:6 موضوع | لینک ثابت


(دختران باد...)

 

         چرا کسی نمی پرسد؟

 

 

  ازآنچه " انسانیت " نام گذارده اند

 

 

                      نمی پر سد

 

     از " من ِ " تنها یشان نمی پرسد

 

   ناگاه با ید با آن روبرو شد

  تا ب بیا ورد

  بپذیرد

   وداع را

 کوچ کلاغ ها را

 

  و تیر گی آسمان را..............

 

 

 

   

 چرا کسی نمی پرسد؟

 

                                          در سرزمین من، ما دران مان

سوگوار " گرُد آفرید " بی گور ......

 

                                    همه ی ساحلهای پر دود را دویده اند

جرا کسی نمی پرسد ؟

                                                                                  از فریب های سرزمین من

  زنده باد و مرده باد ها !!

                     ودختران با د بر " لنچ های اماراتی "

                               نمی دانم چرا نمی میرم؟

         بی آ نکه كسی از من چیزی بپرسد

مرگ شاعری که شبی با کلاغ ها رفت

                                                                                  تا ساحل پر دود ..............

             


 

نوشته شده توسط حمیدرضا میرزایی در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 ساعت 15:2 موضوع | لینک ثابت


(حرف های ناگهان.....)

 

 سلام...

  سلام به همه ی شما که هیچ شب تان بی ستاره نیست 

 واژه ها شبها یتان را نورانی می کنند....

 مدتي نبودم،  درست ولي ياد شما خوبان هميشه با من است.

  گاهي اوقات ما حرف های ناگهان فراوانی داریم  و می خواهیم  خيلي كوتاه همه ی آنها را

 روی صفحه بپاشیم٬حرف های که در یک لحظه می آیندودر همان لحظه می روند

                مثل قاصدک ها

 موجی می سازند و دریا های دل را متلاطم می سازند

 

چند حرف ناگهان:

 

   دایره٬دایره٬ دایره.........

    از سنگی که تو در من انداختی.

 

 

  مردی کنار اتوبان فریاد میزد:

 

                   دارآباد !!     دارآباد!!

 

                  حلاج بود.

 

                      تمام!!!!!!!


    وعمر میگذرد.......

 

   سی٬چهل٬پنجاه٬شصت....................

  

    بیام؟

 

 دوستان در گذشته كه حال و حوصله ي بود و انگيزه ي در پرشين بلاگ٬ وبلاگ ي داشتم با عنوان

 "دایره٬دایره٬ دایره"كه داستانهاي كوتاه و ميني مال (م !) را در آن می گذاشتم ٬ حالا به " غزلواره "

منتقل کردم ٬ همین! شاد باشید 

 


 

نوشته شده توسط حمیدرضا میرزایی در جمعه هفتم دی 1386 ساعت 9:17 موضوع | لینک ثابت


هم پروازان آبان.....

 

   

                 هی شاعر !" حرف های ما هنوز ناتمام بود " که ......