(یک)
دیریست از فصل کوچ جا مانده ایم
قد کشیده ای تا آسمان
بر پلک های من پرسه می زنی
با چکمه ای سنگی
صدای پاورچین هیچ سایه ای به گوش نمی رسد
***
پنجره ها ی پوسیده در دلهای ما
(دو)
دلم شور می زند
آخرین آهنگت را ماهور بزن!
آوایت
گل سرخی شاید باشد
در سینه ام.
(سه)
چشمانِِِِِِ تو
سلام ِ بهاریست
درخشک سالی ِ بیداد.
دو نمایشنامه :
"پلک بزن " و " شش پنجره مایل به همیشه"
از سوی انتشارات اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی استان گلستان منتشر شد.
این کتاب به همراه 16 کتاب دیگر از ناشران و نویسندگان استان در ششمین
نمایشگاه بین المللی کتاب استان گلستان رو نمایی شد.

(برای عباس کیارستمی)
شاعر جاده ها!
می دانم
دیگر از باديه ي بادها بر نمي گردي
کوله ی کهنه و کتابی کال
دشتی بی آهو
و
عطر ِ عطش ِ گريه هاي من
راه را نشانت می دهند.
دلواپس نباش!
بگذار شاعري
دراين سوي ِ سياهي ، مدام خواب ِ تو را ببيند
مگر چه مي شود!؟
چه مي شود بگويم «بيا »و نيايي !؟
من با همين حرير سپيد
با «طعم گَس همین گیلاس»
و عكس ِ سياه و سپيد ِ قاب ِ خاتم راضيم
«مشق شب»م در نور ماه طلوع کرده.
آخرین شعر کسرائی، در آستانه ترک ابدی ایران

شب بیداری...
در این روزها که آرشیو و صندوق یادداشت ها و روزنامه های قدیمی را در جستجوی یافتن عکس های
قدیمی زیر و رو می کردم تا برایتان منتشر کنم، به نا گاه، ز دو دیده ام خون روان شد. تکه کاغذی رنگ
باخته و تا خورده را یافتم که سیاوش کسرائی آخرین شعر خویش را در آستانه خروج ابدی اش از ایران
روی آن نوشته است. این تکه کاغذ را هنگامی که خواستیم از رود هیرمند، در داخل خاک افغانستان
عبور کرده و به خشکی برسیم، از بیم خیس شدن و یا شاید هر اتفاق ممکن دیگری به امانت، به من
داد تا حفظش کنم و گفت که پیش از ترک خانه ای که در آن پنهان بودم، برای میزبان سالمندم که در آن
روزهای تلخ و خطر خیز مرا پناه داده بود سروده ام. و من در حفظ امانت چنان کردم که خواست. و او نیز
هرگز سراغ آن را از من نگرفت. 28 سال گذشت. در کوران حوادث و جابجائی ها و در بدری ها
نمی دانستم آن یک ورق کاغذ تا خورده را لای کدام کتاب، کدام کیف و یا کدام دفتر و روزنامه گذاشته ام،
اما می دانستم، آن را دارم و در یک گوشه ای پنهان کرده ام. تا در جستجوهای اخیری که برایتان
نوشتم، آن را باز یافتم و حالا وقت آنست که این پرنده سفید را روی این صفحه رها کنم تا به سراسر
جهان پرواز کند. او در این شعر، از آن روزهائی در پناهگاه خود می گوید که شب آن آبستن حادثه بود و
روز آن بستر مرگ و هیچ حرفی گل نمی انداخت، جز گفتگو درباره گل یَاس بر شاخه های پریشان درخت
امیدهای از کف رفته، میان او و همخانه ای که پیش از خاموشی سیاوش در اطریش، در تهران لب بر هم
دوخته را آنقدر باز نکرد تا آن را برای همیشه بست! او مادر همسرش بود.
ما وقتی از مرز ایران عبور کردیم 10 مرداد بود و زمانی که وارد کابل شدیم ، 14 مرداد 1362 و جمعه 19
بهمن، سالروز خفتن ابدی او در آغوش مادر انسان: زمین.
علی خدایی
(شبِ بیداری)
نازنین، صبح بپا خاسته را
با تو آغازیدن!
با تو از پخش و پریشانی دلها گفتن.
از دهانت سخن سوختگان بشنیدن.
راه رفتن با تو!
غمگسارانه نشستن با تو
چای در خلوت خاموش دو جان، نوشیدن.
گفتنی ها را نا گفته نهادن بر لب
نکته ها زیر نگه پوشیدن.
آسمان تا که نبیند غم چشمان ترا
پرده بر پنجره ها افکندن.
در کنارت ماندن.
در کنارت ماندن.
روز را با تو بشام آوردن.
شب بیداری و دلداری را
با تو پایان بردن!
تهران- مرداد 1362

« عصر مدرن با بیگانگی فزاینده اش به وضعی انجامیده است که در آن انسان هرجا که می رود تنها با
خودش رو به رو می شود» و این دردناک است.میشل فوکو
با شیوع تنهایی به راه می افتد
زائر
اوراد می خواند:
چاله،چشمه
فانی ، باقی
آه! اگر فقط همین یک بار
«از مردن بمیرد»
می تواند
چاله ها را یکی یکی پرواز کند.
اطلاع رسانی به شیوه ی ما صلح دوست ها!

می دونید که فیلم «جدایی نادر از سیمین »بهترین فیلم خارجی در مراسم (گلدون گلاب )شد که
بی شک افتخاری بزرگ برای سینمای ایران است چرا که این جایزه اولین بار براي سينماي ايران به
ارمغان آورده شد.
آیا اطلاع رسانی در خور و شایسته ی صورت گرفت؟
خبر رسانی منصفانه به کنار
نیش و کنایه ها!...
- مصافحه اصغر فرهادی با آنجلینا جولی!
-
اقدام وقیحانه هنرپیشه فیلم اصغر فرهادی!
و حالا:
تبریک معاون سینمایی وزارت ارشاد جناب شمقدری
صفحه آخر جام جم چهارشنبه ۲۸ دی ماه
(اندازه ی ستون:۵ در ۶ سانتی متر!)زیر ستون بازار سکه و ارز!
ببخشید کیفیت عکس خوب نیست.
اين فيلمساز پيش از اين هم براي اولين بار خرس طلايي جشنواره برلين را به مجموع افتخارات
سينماي ايران اضافه كرد كه اميدوارم در امتداد اين جوايز، اسكار را نيز به دست آورد.
امیدواریم دريافت جايزه گلدن گلوب که ميتواند تاثير زيادي براي نامزدي «جدايي نادر از سيمين» بين
پنج فيلم خارجي و نهايتا دريافت اسكار داشته باشد.
ما منتظر جایزه اسکار هستیم اصغر آقا!
(یک)
تنها نیستم
با تو
در خودم زندگی می کنم.
(دو)
آن سو تر
پشت درخت سيب ايستاده ي
هيچ دستي انگار به اين سو نمي خواندت!
و خوب مي داني
پشت سر، همه ي پُل ها شكسته است
گويا
هميشگي هايت
از ثانيه ها پيشي گرفته است
كه بين ماندن و رفتن در جا مي زني
گفتم :
اگر دست هايت را دراز و دلت را تعارف كني
پلی میان ما شکل خواهد گرفت.
(سه)
باید به راه بیفتم!
دست به دامن واژه ها شد ه ام تا بدانی
چگونه احساس در من فوّاره می زند
تو هم راه بیفت!
می خواهم دلتنگی هایم را زار بزنم
باید به راه بیفتم!
پرنده ها در این آشوب سکوت کرده اند
و با ترحم نگاهم می کنند.
دیگر دلم برای قدم زدن با تو تنگ نیست!
دیگر به نیمکت های خیس ِ پیاده رو های ِ« منزوی »فکر نمی کنم
دیگر به « فروغ» و عصر روزی که باد می آمد
و دختر رویاهایش را با خود می برد، گوش نمی دهم
...«به مادرگفتم : باید برای روزنامه تسلیتی بفرستم»*
جاده ها به زمستان های رنگین تر از پاییز ختم می شوند
و من دلتنگ آواز هایت نمی شوم
مگر...
همیشه راهی برای پرسه زدن هایمان هست
مسیری که ٬ یاد ِ بارانی ِ بدون فریبی را نشانم دهی
تو هنوز نشسته ای ؟
به راه نمی افتی ؟
* فروغ فرخزاد
(چهار)
یک ، دو ، سه...
اگر تا هفت بشمارم، عاشقت می شوم
می دانم
ازاینکه آسمان در حجم کوچک قلبم آرام گرفته، به خود می بالم
اگر تا هفت بشمارم...
هر روز نیت می کنم
قدم هفتم را بردارم
هفت هزار سال فاصله
(پنج)
پرواز دیگر رویای آن پرنده نبود
پرهایش را چید
تا بر این بالش
خواب دیگری ببیند.
(شش)
انتظار ، پنجره ای بود روبروی آرزو هایم
پنجر ه ای رو به آشتی کُنان باغچه و پروانه
انتظار
همه ی سهم من از تو بود
به انتظار گره خورده ام
روز ی که پنجره ها را شناختم.
(یک)
تو نیستی
حالا چه فرقی می کند
فاصله یک راه ِ شیری باشد
یا یک لبخند!
(دو)
سر تکان می دهی و نمی دانی
«خوبی» های تو در گرو ِ
«گناهان »من است
ساحره!
چه مهربان بودی ،وقتی شعر می خواندی
چه مهربان بودی وقتی مهربان بودی
حالا چگونه سِیر در آفاق روحم خواهی کرد؟
ساحره!
«موسی» دیگر از بادیه ی بادها باز نخواهد گشت
سِحر ِساحران را در قابی خاتم
افسوس می خورد.
(سه)
جهان کوه است؟
ثابت
جهان رود است؟
جاری
عجب دلی دارد
این رود
که سماع کولی ها را در باد می بیند و باز
تمام ِدوستت دارم را
در کوچه های « ماندن یا رفتن »
«تعمید» می دهد.
کنار دفتری خیس
نزدیک ام بودی
افسوس!
تورا دور می جستم
«بعد از این ما دیده خواهیم از تو بس»(1)
سُرمه بر« درد »می کشم
سُرمه بر «پينه هاي ِ پاي ِ پياده»!
1)مولوی
(چهار)
در انتهای هر رفتنی، آمدنی ست
همچنان که درانتهای هر آمدن ، رفتنی
برای همین است که درها باز و بسته می شوند
ببین!
آسمان هرگز عبور پرندگان را فراموش نمی کند
و پرندگان هرگز آبی ترین جاده های آسمان را از یاد نمی برند.
(پنج)
درها گشوده می شود
هجوم فرقه ها
آنان از «هیچ چیز» سخن می گویند
کسوفِ «انسان شهر»
دیشب
آینه به دست
خواب هایم را لب خوانی کردم:
(یک)
چشم هایم را در دست بگیر
و دست هایم را بشنو!
و بخوان آوازی از سر انگشتانم
تو را با همه ی وجود می شناسم
می بویمت!
چون گلی که همین لحظه از شاخه چیده شده
می بینمت!
چون منظره ای در دور دست
می شنوم تو را
چون آواز اساطیر باستان
تو را مَز مَز ه می کنم
مثل هیچ چیز!
(دو)
دست هایت قفس شد
وقتی جای ستاره
دلم را از آسمان چیدی .
(سه)
وقتی کمی دورتر
همه ی اسرار جهان این است که حوا به آدم سیب می دهد
همین نزدیکی
هنوز تمامی گناه این است
در آغو ش تو آرام گیرم و گویم:
خسته ام!
(چهار)
پرواز دیگر رویای آن پرنده نبود
پرهایش را چید
تا بر این بالش
خواب دیگری ببیند.
(پنج)
همین که آرزو می کنم «نیایی »
می آیی
همین که مرا« نمی خواهی»
می خواهی
همین که به جاده می زنم
نقطه ی بر سرِ خطم می گذاری.
(شش)
با شیوع تنهایی به راه می افتد
زائر
اوراد می خواند:
چاله،چشمه
فانی ، باقی
آه! اگر فقط همین یک بار
«از مردن بمیرد»
می تواند
چاله ها را یکی یکی پرواز کند.
(هفت)
«نوشتههايت طعم گَس سقفهاي گِلي را مي دهد»
این را تو می گویی
ناگهان آمدی
«نیستی ام» به « هستی ات» گره خورد
***
دستانم باد مي شود
سطری سِمج
چون بالوني مرا بالا مي برد.
یک)
دلفین ها غرق می شوند
در
چشمانت
روزی که به ساحل بزنند
هیچ اشکی بر اشکی، هیچ عاشق می شود.
دو)
مرا در بر گرفته ی
من دیگر من نیستم
«نحس » سخن می گویم
و به نام من «سعد» می نویسی
روزها کیوان صدایم می زنند
و شب ها زهره.
سه)
انگشتانم را به بازی می گیرم پیش چشمانت
ترانه می خوانم
با همان شور
با همان عشق
تو فرزند من نیستی
ولی
من فرزند آدمم
گناه خود را به گردن می گیرم
تا ابد
انگشتانم را به بازی می گیرم پیش چشمانت.
چهار)
نقاشی هایت بر دیوار
سیلاب زنی در بارانی قرمز
درخت احساس من ذره ی «تر » نمی شود
ریشه هایم را در یاب!
ریشه ها
بگذار غلت بزنم
در لبهایت
در لبخند هایت.
سنگفرش همان سنگفرش
و
راه همان راه
فقط
من دیگر من نبودم
***
تمام راههای آسمان را طی نمودم
از نقطه ی به نقطه ی
ومن حالا سایه ی همان نقطه ام
***
گفتم که ، من دیگر من نیستم
***
رنج های نقطه ایم
روی بام
به ناله ی پروانه ی می ماند
هان!بپر!
فریا د " سیف فرغانی " از روزگار خونریز مغولان می آید .

(بیداد ظالمان شما نیز بگذرد )
ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز
این تیزی سنان شما نیز بگذرد
در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت
این عوعو سگان شما نیز بگذر
پیل فنا که شاه بقا مات حکم اوست
هم بر پیادگان شما نیز بگذرد
زندگانی و شعر سیف فرغانی
محمود کویر
چند بار این سرزمین را پهلو دریده و پشتش شکسته اند! و هر بار این سرو کهن بر پای خاسته و سایه بر سر مردمانی افکنده که آب و آفتابش بوده اند.
یکی از هولبارترین تازش های تاریخ، تازش مغولان به ایران است. مغولان بر خوارزمشاهیان هجوم آوردند و خلیفه ی بغداد از سویی برای نابودی ایرانیان و فقهای شیعه از سوی دیگر دست در دست مغولان نهادند تا از خلفای سنی بغداد عقب نمانند. دیگر نهادهای اندیشگی و آزادی مانند قرمطیان و اسماعیلیان و اخوان صفا را نیز شاهان ترک چون غزنویان کشتار کرده و از میان برداشته و راه را برای مغولان آماده کرده بودند.
ایران که پیش از یورش مغولان در آستانه یک رستاخیز بزرگ فرهنگی و علمی ایستاده بود و چندین قرن دولت های ایرانی آزادی خواه چون سامانیان زمینه را برای این جهش بزرگ فراهم کرده و دانشمندانی چون ابن سینا و رازی و بیرونی و شاعرانی چون فردوسی و خیام راه را گشوده بودند، ناگهان از پای درآمد. درباریان خوش گذران و بیکاره و جنگ طلب، فقهای قدرت طلب و متعصب و دیگر دشمنان ایران دست در دست هم نهادند و ایران را به مغولان تسلیم کردند. از برابر مغولان گریختند و رکاب اسبان مغولان را بوسیدند و به وزارت و فقاهت و قضاوت رسیدند. بر سکویی از خون و استخوان هزار هزار انسان!
بین قرن های چهارم و پنجم، روزگار ترکتازی ها، سختگیریهای دینی، جهل و بی خردی، در سرزمینی که به سبب ستم و شمشیر و تازیانه، مردمان بیشتر، قضا و قدری، غرق در خرافه و جهل، پایه های تخت ستم را برشانه می کشند. سیف می خواهد تا با دانش و شادی و عشق مردمان را از پستوهای تودر توی خوارشدن ارزش ها و شادی ها بیرو ن کشد.
فیلسوف و ریاضی دان و شاعر بزرگ ایران، خیام در مقدمه شگفت انگیزی بر کتاب جبر خویش گویی با ما سخن می گوید و از روزگار خویش:
( دچار زمانه ای شده ایم که اهل دانش از کار افتاده و جز اندکی که از مرگ جان به در برده اند، کسی نمانده که از فرصت برای بحث و پژوهش های علمی استفاده کند؛ برعکس، حکیم نمایان دوره ی ما، همه دست اندر کارند که حق را با باطل بیامیزند. جز ریا و تدلیس کاری ندارند. اگر دانش و معرفتی هم دارند، صرف غرض های پست جسمی می کنند. اگر با انسانی روبرو شوند که در جست و جوی حقیقت راسخ و صادق باشد و روی از از باطل و زور بگرداند و به ریا و مردم فریبی گرایشی نداشته باشد، او را ریشخند می کنند و کوچک می شمارند...) از همین روست که فریاد برمی دارد:
چون نیست در این زمانه سودی ز خرد
جز بی خرد از زمانه، بر می نخورد
ای دوست بیار آن چه خرد را ببرد
باشد که زمانه سوی ما به نگرد
و هم او، از این زمانه به خروش آمده و گلبانگی شورآفرین در جهان می افکند که:
گر بر فلکم دست بدی چون یزدان
برداشتمی من این فلک را ز میان
وز نو فلکی دگر چنان ساختمی
کازاده به کام دل رسیدی آسان
روزگار سیف، روزگار ترک تازی ترکان و تازیان است،
جوینی می نویسد: هر مزدوری، دستوری. هر مزوری، وزیری. هر مدبری، دبیری. هر مستوفی، مستوفیی. هر مسرفی، مشرفی. هر شیطانی، نایب دیوانی. هر شاگرد پایگاهی، خداوند حرمت و جاهی. هر فراشی، صاحب دورباشی. هر جافی، کافی. هر حسی، کسی. هر خسیسی، رییس. هر غادری، قادری. هر دستاربندی، بزرگوار دانشمندی....هر آزادی، بی زادی. هر رادی، مردودی...
آزاده دلان گوش به مالش دادند
وز حسرت و غم سینه به مالش دادند
پشت هنر آن روز شکستست درست
کین بی هنران پشت به بالش دادند
چنین روزگار سیاهی است. از سیف الدین فرغانی بشنویم:
جهان سر بسر ظلم و عدوان گرفت
درو عدل و احسان نخواهیم یافت
به دوری که مردم سگی می کنند
درو گرگ چوپان نخواهیم یافت...
شیاطین گرفتند روی زمین
کنون در وی انسان نخواهیم یافت
در این زمانه است که شاعرچراغ بر می دارد و راه می نماید. امید می آورد تا درد و نومیدی رخت بر بندد.
سیف فرغانی شاعر چنین روزگاری است. و در فرغانه زندگی میکند. دیاری که مغولان به آتش و خون
کشیدند.
روزگار یاس و شکست!
روزگار نومیدی و رنج!
روزگار بی سامتنی و پریشانی،
تنهایی و غربت!
و دل شیر می خواهد که پنجه در پنجه ی کفتاران و شغالان اندازی!
و سیف فرغانی دل شیر دارد و جگر عقاب!
بلند پرواز و مردم دوست!
پس برمی خیزد و چراغ بر می افروزد، در تنگه های توفان!
سیف فرغانی در این اشعار دنیای ستمکار روزگار را به نبرد می طلبد:
شاه و انیر و قاضی و گزمه را راهزن و دشمن مردم می خواند. گستاخی و دلاوری این شاعر در بیان خشم حویش و تلاش در راه بیان حقایق و رسوا کردن دشمنان مردم از ویژگی های برجسته اشعار اوست.
او نظام حاکم را جبار و نظم موجود را پر از شقاوت می شناسد و آنی در رسوا کردن آنان درنگ نمی کند:
شعر او، شعر شعار و شورش است!
شعر خرد و دلاوری است!
شعر مردم و نان سفره ی آنان است!
گندم است! بذر دانایی و شور است!
چراغ است! خرماست! آب است و آزادی است:
ظلم هایی رود بر اهل زمان
زین عوانان که در زمان تواند
هیچ کس را نماند آسایش
تا چنین ناکسان، کسان تواند...
هم چو سگ قصد نان ما دارند
گربگانی که گرد خوان تواند
یا چو سگ پای آدمی گیرند
هم چو سگ سر بر آستان تواند
سیف می داند که دین فروشان و دین مداران دست در دست ستمکاران و تبهکاران دارند.
می داند که این ها بهانه است تا مردمان را بفریبند!
می داند که این روباهان در کار فریب مردمانند!
می داند که برای آزادی و آبادی و آرامش باید تلاش کرد.
می داند که در این شوره زار باید بذر خرد و دانایی افشاند.
ای تو را در کار دنیا بوده دست افزار دین
وی تو از دین گشته بیزار و ز تو بیزار دین
ای به دستار و به جبه گشته اندر دین امام
ترک دنیا کن که نبود جبه و دستار، دین
ای لقب گشته فلان الدین و الدنیا تو را
ننگ دنیایی و از نام تو دارد عار دین
نفس مکارت کجا بازار زرقی تیز کرد
کز پی دنیا درو نفروختی صد بار دین
قدر دنیا را تو میدانی که گر دستت دهد
یک درم از وی بدست آری به صد دینار دین
کز برای سود دنیا ای زیان تو ز تو
بهر مال ارزان فروشد مرد دنیادار دین
سیف اما عاشق زندگی است. عاشق زیبایی است. عاشق شادی است!
عشق را در میان مردم می جوید.
در بسیاری از اشعار وی عشق از بام آسمان بر زمین فرود می آید و دامن کشان
بر آستان زندگی می خرامد. عشقی زمینی و زیبا و باشکوه:
تنی داری بسان خرمن گل
عرق از وی روان چون روغن گل
صبا از رشک اندام چو آبت
فگنده آتش اندر خرمن گل
چمن از خجلت روی چو ماهت
شکسته چون بنفشه گردن گل
گر از رویت بهار آگاه باشد
پشیمان گردد از آوردن گل
به سیل تیره ابر نوبهاری
بریزد آب روی روشن گل
غم تو در گریبان دل من
چو خار آویخته در دامن گل
منم ا زخوردن غمهای تو شاد
چو زنبور عسل از خوردن گل
اگر از خاک کویت بو بگیرد
قبای غنچه و پیراهن گل
چو در برگ از خزان زردی فزاید
ز روح نامیه اندر تن گل
مها از سیف فرغانی میازار
نخواهد عندلیب آزردن گل
گلت را همچو بلبل دوستدارست
جعل باشد نه بلبل دشمن گل
چو بیند روی تو ای نازنین گل
کند بر تو هزاران آفرین گل
تو با این حسن اگر در گلشن آیی
نهد پیش رخت رو بر زمین گل
اگر بلبل کند ذکر تو در باغ
ز نامت نقش گیرد چون نگین گل
چو از ذکر لبت شیرین کند کام
شود در حلق زنبور انگبین گل
گلی تو از گریبان تا به دامن
بهر جانب بریز از آستین گل
اگر در خانه گل خواهی به هر وقت
برو آیینه برگیر و ببین گل
ندارد باغ جنت همچو تو سرو
نباشد شاخ طوبی را چنین گل
به رنگ و بو چو تو نبود که چون تو
خط و خالی ندارد عنبرین گل
اگر با من نشینی عیب نبود
که دایم خار دارد همنشین گل
سیف شاعر زندگی و زمین است. آسمان را دوست دارد، اما بر زمین می زید و شادی و عشق را می
جوید.در این شعر زیبایی یار و شادی دیار و بوس و کنار با زیباترین شکل در هم می آمیزد و شور و شادی
و مهر را به رقص در می آورد:
بگشای لب شیرین بازار شکر بشکن
بنمای رخ رنگین ناموس قمر بشکن
چون چشم ترم دیدی لب بر لب خشکم نه
آن شربت هجران را تلخی به شکر بشکن
دنیا ز دهان تو مهر از خمشی دارد
آن طرفه غزل برخوان و آن مهر به زر بشکن
گر کان بدخشان را سنگی است برو رنگی
تو حقهی در بگشا سنگش به گهر بشکن
ور نیشکر مصری از قند زند لافی
تو خشک نباتش را ز آن شکر تر بشکن
دل گنج زرست، او را در بسته همی دارم
دست آن تو زربستان، حکم آن تو، در بشکن
در کفهی میزانت کعبه چه بود؟ سنگی
ای قبلهی جان ز آن دل ناموس حجر بشکن
هان ای دل اشکسته گر دوست خوهد خود را
از بهر رضای او صدبار دگر بشکن
رو بر سر کوی او بنشین و به دست خود
پایی که همی بردت هر سو به سفر بشکن
چون سیف به کوی او باید که درست آیی
خود عشق تو را گوید کز خود چه قدر بشکن
سیف در همان روزگار تیره و تار، انسان ها را به شادی و امید و لذت بردن از زندگی فرا می خواند. لب بر
لب چون پسته یا ر می نهد و در گوشش زمزمه عشق ساز می کند:
ای پستهی دهانت شیرین و انگبین لب
من تلخ کام مانده در حسرت چنین لب
هرگز برون نیاید شیرینی از زبانش
هر کو نهاده باشد باری دهان برین لب
عاشق از آستینت شکر کشد به دامن
چون تو به گاه خنده، گیری در آستین لب
تا در مقام خدمت پیش تو خاک بوسد
روزی دو ره نهاده خورشید بر زمین لب
از بهر آب خوردن باری دهان برو نه
تا لعل تر بریزد از کوزهی گلین لب
با داغ مهر مهرت ای بس گدا که چون من
از آرزوی لعلت مالند بر نگین لب
از معجزات حسنت بر روی تو بدیدم
هم شکر آب دندان هم پسته آتشین لب
دل تلخکام هجر است او را به جای باده
زین بوسههای شیرین درده به شکرین لب
تا چند باشد ای جان پیش در تو ما را
چون مرغ بهر دانه از خاک بوسه چین لب
تو سرخ روی حسنی تا کرد شیر شیرین
خط نبات رنگت همچون ترانگبین لب
چون فاخته بنالم اکنون که مر تو را شد
همچون گلوی قمری ز آن خط عنبرین لب
هنگام شعر گفتن شوقت مرا قرین دان
ز آن سان که در خموشی با لب بود قرین لب
شاعر اما هیچگاه ستمگران را از یاد نمی برد. او بر این باور است که با شور و شادی و امید می توان
پیروز شد. او براین باور است که روزگار تبهکاران به سر خواهد آمد. او با شهامت ودانایی، در برابر تمام
ستمکاران جهان در هر جغرافیا و تاریخی، گلبانگ پرشور خود را در می افکند:
هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد هم رونق زمان شما نیز بگذرد
وین بوِم محنت از پی آن تا کند خراب بر دولت آشیان شما نیز بگذرد
باد خزان نکبت ایّام ناگهان برباغ و بوستان شمانیز بگذرد
آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام برحلق و بردهانِ شمانیز بگذرد
ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز این تیزی سنان شما نیز بگذرد
چون داد عادلان به جهان دربقا نکرد بیداد ظالمان شما نیز بگذرد
در مملکت چو غُرّش شیران گذشت و رفت این عوعو سگان شما نیز بگذرد
آن کس که اسب داشت غُبارش فرونشست گردسُم خران شما نیز بگذرد
بادی که در زمانه بسی شمع ها بکُشت هم بر چراغدان شما نیز بگذرد
زین کاروان سرای بسی کاروان گذشت ناچار کاروان شما نیز بگذرد
ای مُفتخر به طالعِ مسعود خویشتن تاثیر اختران شما نیز بگذرد
این نوبت از کسان به شماناکسان رسید نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد
بیش از دو روز بود از آن دگر کسان بعداز دوروزاز آن شمانیز بگذرد
بر تیر جورتان ز تحمّل سپر کنیم تا سختیِ کمان شما نیز بگذرد
در باغ دولت دگران بود مدّتی این گُل، ز گُلستان شما نیز بگذرد
آبیست ایستاده دراین خانه مال وجاه این آب ناروان شما نیز بگذرد
ای تو رمه سپُرده به چوپان گرگ طبع این گُرگیِ شبان شما نیز بگذرد
پیل فنا که شاه بقا مات حُکم اوست هم بر پیادگان شما نیز بگذرد
" اختلاف خلق از نام اوفتاد
چون به معنی رفت آرام اوفتاد "
(مولوی)
خورشید چشم را می آزارد
می گوید : " راهی تا خورشید نمانده است
به او که برسیم دیگر شرق و غرب معنی خود را از دست می دهد "
همه سرها را بالا گرفته اند
و به آن کس که پشت به خورشید سخن می گوید گوش می دهند:
(صدای مردم صدای خداست )
هر کس دشنامی می دهد و نامی بر او می نهد
او همچنان " درد جاودانه شدن را تاب می آورد " (1)
دوباره ،از نو
و این با ر پروانه های مثنوی را به جنبش می افکند:
" آن اژدها نفس آدمی ست که در کوهها یخ زده و اکنون خورشید
قدرت یخ ها را ذوب می کند و اژدها بیدار می شود و اول کسی که به کام مرگ
فرومی غلطد خود مارگیر است، و... "
دوباره صداها اوج می گیرد.
***
او کوله بر دوش می نهد و راهی به سوی خورشید می گشاید.
۱) احمد شاملو
اپیزود اول:
سرها همه در جوی آب
آه و افسوس و پچ پچ
قیافه های چندش آور
بدتر از جسد نوزاد
روزنامه اولین سیسمونی این حیوونکی!
***
کسی بر پدر و مادر شبکیه و هیپوتالاموسم لعنت فرستاد و رفت.
اپیزود دوم:
من رابه گاو آهن ببند و برو!
مزرعه ات را هم با خودت ببر
من با بذرها خوشم
بچه ها را می گویم
داریم خمیرها را به شاسی تلویزیون منگنه می کنیم
- بچه ها فرار کنید مترسکی به طرف ما می آید!
اپیزود سوم:
پنجره راکه بستم تو آمدی و من رفتم
حالا نمی دانم حرف هایم به گوش ات می رسد یا نه!
به نسیم صبح هم که دیگر اعتمادی نیست(۱)
کاشکی تو هم کسی را سخت در آغوش می گرفتی
سخت ، خیلی سخت
نه!سخت تر
ببین!به دنبال ردیف های" میرزا عبدالله " نگرد
مترسک اپیزود دوم یادت هست؟
جای دوری نرو
چند سطر بالاتر را می گویم
او به جای تو می خواند.
۱)سخنی که با تو دارم به نسیم صبح گفتم
دگری نمی شناسم تو ببر که آشنایی "سعدی"
اپیزود چهارم:
آه!تو چقدر پیچیده ای
پیچیده ای به چی نمی دانم همین را می دانم که پیچیده ای
آنقدر پیچیده ای که هر وقت پیچک ها را می بینم
دل پیچه می گیرم!
( غزلی تازه از سیمین بهبهانی)
یک متر و هفتاد صدم افراشت قامت سخنم
یک متر و هفتاد صدم از شعر این خانه منم
یک متر و هفتاد صدم پاکیزگی ساده دلی
جان دلارای غزل، جسم شکیبای زنم
زشت است اگر سیرت من خود را در او می نگری
هیهاکه سنگم نزنی! آیینه ام می شکنم
از جای برخیزم اگر پرسایه ام بید بُنم
بر خاک بنشینم اگر فرش ظریفم چمنم
یک مغز و صد بیم عسس فکر است در چارقدم
یک قلب و صد شور هوس شعر است در پیرهنم
بر ریشه ام تیشه مزن ! حیف است افتادن من
در خشکساران شما سبزم بلوطم کهنم
ای جملگی دشمن من ! جز حق چه گفتم به سخن؟
پاداش دشنام شما آهی به نفرین نزنم
انگار من زادمتان کژتاب و بدخوی و رمان
دست از شما گر بکشم مهر از شما بر نکنم
انگار من زادمتان : ماری که نیشم بزند
من جز مدارا چه کنم با پاره جان و تنم؟
هفتاد سال این گله جا ماندم که از کف نرود
یک متر و هفتاد صدم : گورم به خاک وطنم
سیمین بهبهانی

