"سلام سهراب "بودای شرقی
چه آرام از کنار ما عبور کردی
بی های و هوی٬سکوت هم تو را ساکت نمی کرد و......
چو ن "مولانا"زمزمه کردی..........
حرف و گفت و صوت را بر هم زنم
تا که بی این هر سه با تو دم زنم
اهل كاشانم
روزگارم بد نیست .
تكه نانی دارم ٬
خرده هوشی
سر سوزن ذوقی.
مادری دارم٬ بهتراز برگ درخت .
دوستانی٬ بهتر از آب روان .
و خدایی كه دراین نزدیكی است :
لای این شب بوها پای آن كاج بلند٬
روی آگاهی آب٬ روی قانون گیاه.
من مسلمانم .
قبله ام یك گل سرخ
جانمازم چشمه٬ مهرم نور.
دشت سجاد ه ی من .
من وضو با تپش پنجره ها می گیرم.
سنگ از پشت نمازم پیداست:
همه ذرات نمازم متبلور شده است .
من نمازم را وقتی می خوانم
كه اذانش را باد٬ گفته باشد سر گلدسته سرو
من نمازم را پی" تكبیره الاحرام" علف می خوانم
پی" قد قامت" موج
كعبه ام بر لب آب ٬
كعبه ام زیر اقاقی هاست
كعبه ام مثل نسیم می رود ٬
باغ به باغ شهر به شهر
"حجرالاسود" من روشنی باغچه است.
اهل كاشانم.
پیشه ام نقاشی است :
گاه گاهی قفسی می سازم با رنگ٬
می فروشم به شما
تا به آواز شقایق كه در آن زندانی است
چه خیالی چه خیالی
می دانم...
پرده ام بی جان است
خوب می دانم حوض نقاشی من بی ماهی است
....................................
تقدیم به همه ی یارانی که ....
همچون"سهراب"زلال اند
و...
برای خواهر زاده ی عزیزم "زهرا خانم"که
نوشته شده توسط حمیدرضا میرزایی در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385 ساعت 23:4 موضوع | لینک ثابت

شبي بي ترحم٬شبي بد٬شبي مغرضانه
دلم را گرفته به زير لگد ٬ تازيانه
شب سرقت بي دليل صداقت٬محبت....
كه نگذارد از بخت سارق از خود نشانه
من دلشكسته من ساده تر از خود من
كه عمري تلف كرده در خلوتي شاعرانه
به دادم برس اي طلوع قشنگ كلامم........
كه مي ترسم از تير گي هاي شب بي بهانه
اگر خواب ديشب تحقق پذيرد ببيني.....
كه خورشيدي آورده ام با خودم تا به خانه
نوشته شده توسط حمیدرضا میرزایی در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385 ساعت 8:43 موضوع | لینک ثابت
این روزها که......
می گذرد........
هر روز احساس می کنم
کسی در باد فریاد می زند
احساس می کنم که مرا.....
از عمق جاد ه های مه آلود
یک آشنای دور صدا می زند
آهنگ آشنای صدای او .........
مثل عبور نور
مثل عبور نوروز
مثل صدای آمدن روز است
<<قیصر امین پور>>
نوشته شده توسط حمیدرضا میرزایی در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385 ساعت 0:47 موضوع | لینک ثابت
سلام
همسفران...
رویایی!
شاعری از همین حوالیم.....
شعر را با خیال شما آغاز می کنم.
در آغاز آشنایی......
غزلی که نام کتابم بر اساس...
یکی از مصراع های آن شکل گرفته.......
پیشکش محضر مبارکتان می کنم....
سایه ی گمگشته ایی در یک کویرم کیستم؟
پرسشی بی پاسخم در جستجوی چیستم؟
یک قدم تا انتهای دردهایم مانده است
منتظر تااینکه بازآیی بگویی کیستم
روی دوش خسته ام آواری از دلواپسی است
از کدامین سمت می آیی؟بگو می ایستم
ت
روبروی آینه تصویر خود گم کرده ام
عمری اما در کجای آینه می زیستم؟
بی تو ای تنها ترین امید بودنها ی من......
بی تو حتی در نگاه لحظه ها هم نیستم.
نوشته شده توسط حمیدرضا میرزایی در یکشنبه بیستم اسفند 1385 ساعت 19:26 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

سلام همسفران رو یایی
همسفری از همین حوالی هستم
شعر را با خیال شما
آغاز می کنم
بعد از این قرارمان پای همین شعرها
می خواهم همراه با تو "هنر" را که معجزه ی "عشق" است
عاشقانه و بی ریا زمزمه کنیم
بیستون را عشق کند
و
شهر تش فر هاد برد
----------
کارشناس پرستاری
به نمایش , شعر , موسیقی, خوشنویسی
و هر چه که مرا پروازی دهد ...
" به هر جا که اینجا نیست "
تعلق خاطر دارم
"حرف و گفت و صوت را بر هم زنم
تا که بی این هر سه با تو دم زنم"
" مولانا"
-------------------------
ستيز من با تاريكيست.
براي ستيز با تاريكي شمشير به رويش نمي كشم!
"چراغ مي افروزم"
زرتشت
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY