در بند كردن رنگين كمان

غادة السمان شاعر و نويسندهى معاصر عرب است كه در دمشق از پدر و مادرى سورى
زاده شد. او از پركارترين زنان اهل قلم و آگاه ترين افراد به مسايل زنان عرب است.
درخشش او در عرصهى شعر و داستاننويسى ممتاز است
و آثارش به اكثر زبانهاى دنيا ترجمه شده است.
مجموعه شعر "در بند كردن رنگين كمان" سرودهى غادةالسمان، با انتخاب و ترجمهى
"عبدالحسين فرزاد" با چاپ اول خود در 3000 جلد در سال 1368 توسط نشر چشمه به
بازار كتاب ايران راه گشود.
غادة السمان در نامهاى كه در اكتبر1998 از پاريس به عبدالحسين فرزاد مترجم نوشته است،
خود را اين گونه معرفى مىكند:
"... پدرم، مرحوم دكتر احمدالسمان، رئيس دانشگاه سوريه و وزير آموزش و
پرورش بود. من تحت نظارت وى نخستين كارهايم را در سنين نوجوانى به چاپ رساندم.
از دانشگاه سوريه با مدرك ليسانس در ادبيات انگليسى فارغالتحصيل شدم. سپس
دورهى فوق ليسانس را در دانشگاه امريكايى بيروت ادامه دادم. بعد از آن در
دانشگاه لندن دورهى دكترى ادبيات را پى گرفتم كه هنوز از رساله ام دفاع نكردهام.
منتشر شد. در سال 1969 با دكتر بشير الداعوق ازدواج كردم، او صاحب
انتشارات (دارالطليعه) و استاد دانشگاه و مدير سابق بانك است. ما
پسرى هفده ساله به نام حازم داريم. از چهار سال پيش در پاريس
زندگى مىكنيم و به سبب جنگ ها و حوادث بيروت به اينجا آمده ايم."
غادة السمان با صراحتى كه دارد تابوها را در هم مىشكند و خود را با هويتى مستقل در سوريه به ثبت مىرساند، شعر او شعر آزادىست:
![]()
اما نمىتوانى مرا در بند كنى
همچنان كه آبشار نتوانست
همچنان كه درياچه و ابر نتوانستند
و بند آب نتوانست
پس مرا دوست بدار
آنچنان كه هستم
و در به بند كشيدن روح و نگاه من
مكوش!
مرا بپذير آنچنان كه هستم .
شعر او شعر خا لصى است و در تضاد كامل با فضاى مردسالارانه و ملوكالطوايفى، در شعر او حركت و
ذهنيتى روشن را به عينه مشاهده مىكنى و »عشق را بر پايه ى مساوات مىتوانى درك و لمس كنى:
![]()
نزديك مشو! دور منشين!
كوچ مكن! به من مپيوند
مرا تباه مكن! مرا خميده مساز
ما بايد كه
پرواز كنيم
چون دو خط موازى
با هم
كه به هم نمىپيوندند
كه نيز از يكديگر دور نمىشوند
و عشق
همين است.

او زادهى طوفان است و در بستر و شرايط اجتماعى و سياسى به سر مىبرد كه جنگ و ويرانى دامنگستر است و اينجا خشونت به زبان و شعر او راه مىگشايد و"نه" مىگويد كه پاسخ محكمى به بىعدالتىها و نابسامانىهاى آن جامعه است، از اين رو او يك سرآمد است:
بر روزگار دشمنى من با قلب...
گواهى مىدهم به عشق
بر ستارهاى در مدارهاى بيزارى...
من در جايگاه انكار ايستاده ام
در برابر كاسه ريگ هاى دوردست
ميان "عدن"و "طنجه"
و اعلان مىكنم: "نه!"
من در برابر زشتى
تسليم نخواهم شد
![]()
چون باز مىگردى
دندانهايت را گم كردهاى
مىروى آب بياورى
چون باز مىگردى
ترا با امعائت دار زده اند
مىروى سيب بخرى
چون با سيبى باز مىگردى
زنت را گم مىكنى
و او را پاره پاره پشت سر مىگذارى
بر دروازهى بيمارستانى كه باران آتش
آن را ويران مىكند...
------------------------------
![]()
آنگاه كه دستانم را فشردى
ترسیدم
مبادا انگشتانم را بدزدى
وچون بر د هانم بوسه زدی
دندان هايم را شمردم!
فروغ فرخزاد:
واین جهان پر ازصدای پاهای مردمی است
که همچنان که تورا می بوسند
در ذهن خود طناب دار تو را می بافند....
-----------------
![]()
اما نمىتوانى مرا در بند كنى
همچنان كه آبشار نتوانست
همچنان كه درياچه و ابر نتوانستند
و بند آب نتوانست
پس مرا دوست بدار
آنچنان كه هستم
و در به بند كشيدن روح و نگاه من
مكوش!
مرا بپذير آنچنان كه هستم .

• «زني عاشق در ميان دوات» سومين مجموعه شعر غادة السمان را ترجمه و منتشر كرده ايد، اين شاعر در ميان شاعران زن عرب چه جايگاهي دارد؟
•• غادة السمان، عين فروغ فرخزاد در شعر معاصر عرب به حساب مي آيد. با اين تفاوت كه او در رمان نويسي، جايگاهي در سطح رمان نويسان بزرگ عرب دارد و آثارش به پانزده زبان تا امروز ترجمه شده و جوايز متعددي را هم گرفته است.
• آقاي فرزاد، پس چرا شما رمانهاي غادة السمان را به فارسي ترجمه نمي كنيد؟
•• حالا، البته رمان «كابوس هاي بيروت» او را در دست ترجمه دارم اما چون خودم شديداً به شعرعلاقه دارم و خودم نيز شعر مي نويسم. بيشتر نيرويم را درراه ترجمه شعر صرف مي كنم و وقتي هم كه براي اولين بار شعري از اين شاعر خواندم احساس كردم با شاعري متفاوت روبرو شده ام.
یک غزل:
چشم در راه دقایق یا اسیر لحظه ها
باز با پایی برهنه در کویر لحظه ها
گرچه لبخند است بر روی لبانم ، آ ینه
خسته هستم از عبور دیر دیر لحظه ها
درد من از حرف های نادرست سا یه هاست
پهن کردم عقده را روی حصیر لحظه ها
تیرگی احساس را هر شب شبیخون می زند
عشق هم از بخت بد افتاده گیر لحظه ها.
نوشته شده توسط حمیدرضا میرزایی در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386 ساعت 20:43 موضوع | لینک ثابت
{ روز مادر مبارک }

مادر باش می خواهم نفس بکشم٬اگررفتی ریه هایم رابا خود ببر
پنج شنبه ۱۴/۴/۸۶ولادت حضرت زهرا(س) ٬روز زن ومادراست
باخود گفتم غزلي كه براي مادرم گفته ام را بنویسم
تا از نظرهاي شما خوبان بهره مند شوم،
ناگهان به ياد منظومه ي زيباي ..............
" اي واي مادرم " " زنده ياد شهريار " افتادم
همسفران رويايي!
باور كنيد هر وقت من اين شعر را مي خوانم بي اختياراشك روي صورتم جاده اي مي سازد.
----------------------------------------------------------------------------
شكل گيري اين منظومه به قـلم جـناب آقاي زاهـدي دوست استاد :
۱۳۳۱اتـفاق افـتاد ٬ هـمان روز در اداره به اين جانب مراجعـه کرد
و با تاثـر فوق العـاده ی این خـبر شوم را اطلاع داد٬
به اتـفاق به بـيمارستان هـزار تخـتخوابي مراجـعـه کرده و نعـش مادرشان را تحـويل -
گـرفـته به قـم برده و به خاک سپـرديم.
حـالـتي که از آن مـرگ به شهـريار دست داده در منظومه ی..........
" اي واي مادرم " نشان داده مي شود.

قسمتي از اين قصيده ي زيبا :
|
........................ او را گذشته ايست ، سزاوار احترام : تبريز ما ! بدور نماي قديم شهر در ( باغ بيشه ) خانه مردي است باخدا
او زنده است در غم و شعر و خيال من ميراث شاعرانه ی من هرچه هست از اوست كانون مهر و ماه مگر ميشود خموش؟ آن شيرزن بميرد ؟ او شهريار زاد
........................
|
|
نوشته شده توسط حمیدرضا میرزایی در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386 ساعت 12:27 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

سلام همسفران رو یایی
همسفری از همین حوالی هستم
شعر را با خیال شما
آغاز می کنم
بعد از این قرارمان پای همین شعرها
می خواهم همراه با تو "هنر" را که معجزه ی "عشق" است
عاشقانه و بی ریا زمزمه کنیم
بیستون را عشق کند
و
شهر تش فر هاد برد
----------
کارشناس پرستاری
به نمایش , شعر , موسیقی, خوشنویسی
و هر چه که مرا پروازی دهد ...
" به هر جا که اینجا نیست "
تعلق خاطر دارم
"حرف و گفت و صوت را بر هم زنم
تا که بی این هر سه با تو دم زنم"
" مولانا"
-------------------------
ستيز من با تاريكيست.
براي ستيز با تاريكي شمشير به رويش نمي كشم!
"چراغ مي افروزم"
زرتشت
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY