فقط يك شب دلم را در هجوم درد باور كن

 

 مرا ديوانه كرد اين درد، ويران كرد باوركن

 

 

 تهاجم مي كند توفان به احساس لطيف من

 

 بيا آرامش آ بي ، بيا برگرد باور كن

 

 

 من از اخلاص گلهاي بهاري خوب فهميدم

 

 كه بايد سبز مي ماندم، نه اينسان زرد باور كن

 

 

 گلو ها را عطش گير سرابي تازه مي بينم

 

 بيا دريا تبار آسمان پرورد، باور كن

 

 

 به دنبال چه مي گردي در اين بي دردي و سردي ؟

 

 نخواهي يافت شبگردي كه  باشد مرد ، باور كن

 

 

 ...چرا آن سوي فرداها؟ بيا امروز اي با ما

 

  بيا امروز ما را در هجوم درد باور كن.

 

 

 

 

 

۱۵ مهر ۱۳۰۷را به خاطر بسپار!

 

 

 

 تولدت مبارک سهراب جان

 

 

 

 

 

" مرگ رنگ "

 

مرغ سياه آمده از راههاي دور
بنشسته روي بام بلند شب شكست
چون سنگ ، بي تكان.
لغزانده چشم را
بر شكل هاي درهم پندارش.
خوابي شگفت مي دهد آزارش:
گل هاي رنگ سر زده از خاك هاي شب.
در جاده هاي عطر
پاي نسيم مانده ز رفتار.
هر دم پي فريبي ، اين مرغ غم پرست
نقشي كشد به ياري منقار.

بندي گسسته است.
خوابي شكسته است.
روياي سرزمين
افسانه ی شكفتن گل هاي رنگ را
از ياد برده است.
بي حرف بايد از خم اين ره عبور كرد:
رنگي كنار اين شب بي مرز مرده است.

 

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط حمیدرضا میرزایی در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386 ساعت 10:11 موضوع | لینک ثابت