( "بهاریه ي "پيشكش زلال دلهاي بيقرارتان )
با تو مي خواهم از اين دشت به دريا بروم
با خيال تو به انديشه ي فردا بروم
به نگاه نگران تو شبي خيره شوم
با نگاه تو به ديدار تماشا بروم
با پر و بال تو از پنجره پرواز كنم
تا توان در بدنم هست به بالا بروم
همقدم با تو در آيينه ي باغ گل سرخ...
به ملاقاتي يك پيچك تنها بروم
تو كجا ميروي اي همسفر رويايي؟
من كه مي خواهم از اين دشت به دريا بروم.
|
(سلام شاعر کوچه )
|
بوی باران بوی سبزه بوی خاکشاخه های شسته باران خورده پاک آسمان آبی و ابر سپید برگهای سبز بید عطر نرگس رقص باد نغمه ی شوق پرستو های شاد خلوت گرم کبوترهای مست نرم نرمک می رسد اینک بهار خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ها و دشت ها خوش به حال دانه ها و سبزه ها خوش به حال غنچه های نیمه باز خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز خوش به حال جام لبریز از شراب خوش به حال آفتاب
ای دل من گرچه در این روزگار جامه ی رنگین نمی پوشی به کام باده ی رنگین نمی نوشی ز جام نقل و سبزه در میان سفره نیست جامت از آن می که می باید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار گر نکوبی شیشه ی غم را به سنگ . هفت رنگش می شود هفتاد رنگ
|
|
|
نوشته شده توسط حمیدرضا میرزایی در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 ساعت 15:10 موضوع | لینک ثابت
نمايش " كارنامه ي بندار بيدخش "
نوشته ي : بهرام بيضايي
كاري مشتركي از : حميدرضا ميرزايي و مصطفي مسلمي
در تالار مجتمع ارشاد شهرستان گنبد به روي صحنه رفت .
نقش پوشان : مینا رجب زاده(بٌندار بیدخش- شهرناز)
شطیطه مازنی(جمشید شاه-ارنواز)
سطوري چند از نمايشنامه :
...آيا نه همه ي اين سالها بر سر اين كشور گذاشتم از
جواني تا بدين سپيد مويي خویش؟ آيا نگفتم دانش خانه ساختن
و نگفتم دانش جامه بافتن ، و نگفتم دانش پاي افزار؟
آيا از شير بُِِنان خوراك نيكو نساختم، و چوب گران را
اّره و تيشه كار افزار نكردم ، و آهنگران را چكش و
آتش دمنده ندادم.......
----------------
تاريخ اجراء : جمعه ۳ اسفند لغايت سه شنبه ۷/۱۲/۸۶ساعت۵ عصر

----------------------------------
ای عشق با مردمان چه می کنی!
ما با همه آزادگی٬ بندی تواییم
نمایشنامه ی " فتحنامه ی کلات "
نوشته: بهرام بیضایی

بهروز غریب پور:
حرف
برای همین رفتم سراغ شعر....
همیشه در فراسوی واژ ها به دنبالت بودم که بیای
افسوس که نمی دونستم....
همه ی حرف های نگفته :
لب دوختن های خودته!
( سرمایه ی ما ورایی هر کسی..............
حرف هایست که برای......
نگفتن دارد)
" دکتر شریعتی"
نوشته شده توسط حمیدرضا میرزایی در دوشنبه ششم اسفند 1386 ساعت 14:6 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

سلام همسفران رو یایی
همسفری از همین حوالی هستم
شعر را با خیال شما
آغاز می کنم
بعد از این قرارمان پای همین شعرها
می خواهم همراه با تو "هنر" را که معجزه ی "عشق" است
عاشقانه و بی ریا زمزمه کنیم
بیستون را عشق کند
و
شهر تش فر هاد برد
----------
کارشناس پرستاری
به نمایش , شعر , موسیقی, خوشنویسی
و هر چه که مرا پروازی دهد ...
" به هر جا که اینجا نیست "
تعلق خاطر دارم
"حرف و گفت و صوت را بر هم زنم
تا که بی این هر سه با تو دم زنم"
" مولانا"
-------------------------
ستيز من با تاريكيست.
براي ستيز با تاريكي شمشير به رويش نمي كشم!
"چراغ مي افروزم"
زرتشت
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY