"دوستت دارم".
قد می کشم.حتی با خیال تو!
میکند٬ افسوس که پلک هادر این پرتو آفتاب گشوده نمی گردد.
دورافتاده ترباشیم ٬ گاه دریچه هامان را می گشاییم و یکدیگر را صدا می زنیم.
« ماندن یا رفتن »
ببین!
بیا از خیابانهایِ ِ پاییزی این شهر که چشمانم را به رویِ روزگاری که تماشا ندارد
بسته است....
بالا رویم.
کاش...کاش مرجانی دریایی بودم! چسبیده به صخره ی درعمق اقیانوس
و روزگارم
بی خبر از عبور فصل ها می گذشت.
نمی دانستم
عمر صنوبر چند هزار ساله به پلک زدن صا عقه ی خاکستر می شود.
حیف! رودخانه می گذرد و حتی فرصت سفرنامه نوشتن هم ندارد.
عجب دلی دارند
این رود و شالیزار
که رقص کولی ها را در باد می بینند و باز تمام ِ
دوستت دارم
را در کوچه های «ماندن یا رفتن»
تعمید می دهند.
نوشته شده توسط حمیدرضا میرزایی در دوشنبه هجدهم شهریور 1387 ساعت 23:26 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

سلام همسفران رو یایی
همسفری از همین حوالی هستم
شعر را با خیال شما
آغاز می کنم
بعد از این قرارمان پای همین شعرها
می خواهم همراه با تو "هنر" را که معجزه ی "عشق" است
عاشقانه و بی ریا زمزمه کنیم
بیستون را عشق کند
و
شهر تش فر هاد برد
----------
کارشناس پرستاری
به نمایش , شعر , موسیقی, خوشنویسی
و هر چه که مرا پروازی دهد ...
" به هر جا که اینجا نیست "
تعلق خاطر دارم
"حرف و گفت و صوت را بر هم زنم
تا که بی این هر سه با تو دم زنم"
" مولانا"
-------------------------
ستيز من با تاريكيست.
براي ستيز با تاريكي شمشير به رويش نمي كشم!
"چراغ مي افروزم"
زرتشت
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY