پياده آمده ام!
بي چار پا و چراغ.
بي آب و آينه
بي نان و نوازشي حتي!
تنها كوله اي كهنه و كتابي كال
و دلي كه سوختن پروانه را
نشان شقاوت شمع نمي داند!
كوله بارم
پُر از گريه هاي فروغ است!
پُر از دشت بي آهو!
پُر از صداي نفس هاي خَش دار
كه سرفه هاي سرخ سِل
از گلو گاه هر ثانيه اش بالا مي روند!
پُر از نگاه كودكاني
...كه شمردن تمام ستارگانِ ناتمام ِ آسمان هم
آنها را به خانه ي خواب نمي رساند
مي دانم!
كوله بارم سنگين و دلم غمگين است!
اما تو دلواپس نباش !
نيامدم كه بمانم!
تمام جهان را به جستجوي ِ نگاه ِ تو آمد ه ام!
پياده!
باور نمي كني ؟
پس اين تو و اين پينه هاي ِ پاي ِ پياده ي من!
حالا بگو!
در اين تراكم تنهايي
ميهمان ِ بي چراغ نمي خواهي؟!
نوشته شده توسط حمیدرضا میرزایی در دوشنبه بیستم آبان 1387 ساعت 22:3 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

سلام همسفران رو یایی
همسفری از همین حوالی هستم
شعر را با خیال شما
آغاز می کنم
بعد از این قرارمان پای همین شعرها
می خواهم همراه با تو "هنر" را که معجزه ی "عشق" است
عاشقانه و بی ریا زمزمه کنیم
بیستون را عشق کند
و
شهر تش فر هاد برد
----------
کارشناس پرستاری
به نمایش , شعر , موسیقی, خوشنویسی
و هر چه که مرا پروازی دهد ...
" به هر جا که اینجا نیست "
تعلق خاطر دارم
"حرف و گفت و صوت را بر هم زنم
تا که بی این هر سه با تو دم زنم"
" مولانا"
-------------------------
ستيز من با تاريكيست.
براي ستيز با تاريكي شمشير به رويش نمي كشم!
"چراغ مي افروزم"
زرتشت
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY