مدت هاست (غزل) بدرودی جانانه گفته است!نمی دانم چرا!
غزل می آید ولی آن رازگونه گی گذشته را ندارد.
"چگونه می توانستیم برای تابلوی مونالیزا ارزش قائل شویم اگر لئوناردو پایین بوم آن می نوشت :
می خندد برای اینکه رازی را از معشوقش پنهان کرده است!" استنلی کوبریک
واژه ها در ذهنم وول می خورند و (نو) ٬ (سپید) و (گفتار) حرف های دلتنگی می شوند.ولی غزل...
کاری از همان دوران دور.به یاد کلیسای "وانک"- اصفهان

تو یک مسیر تازه و من خط مستقیم
بانو بگو که باز به یک نقطه می رسیم؟
یا نه٬ به سمت ِ نبض ِ زمان، روی ِ خط ِ عشق
درمتن ِ یک موازنه انکار می شویم
باید صلیب باشد و یک وسوسه و بعد...
یا یک مسیح یا تو و من روی یک گلیم
همبسترند آدم و حوا کنار ِ هم
قابیل می شود ثمر ِ عشق ِ بی حریم
بر منطق ِ جدید ِ جنون لطمه می زند
تک لرزه های مضطرب ِ منطق ِ قدیم
یعنی همان دو خط ِ موازی- من و شما-
هرگز به مرز نقطه ی پایان نمی رسیم
نوشته شده توسط حمیدرضا میرزایی در جمعه بیست و نهم آذر 1387 ساعت 13:45 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

سلام همسفران رو یایی
همسفری از همین حوالی هستم
شعر را با خیال شما
آغاز می کنم
بعد از این قرارمان پای همین شعرها
می خواهم همراه با تو "هنر" را که معجزه ی "عشق" است
عاشقانه و بی ریا زمزمه کنیم
بیستون را عشق کند
و
شهر تش فر هاد برد
----------
کارشناس پرستاری
به نمایش , شعر , موسیقی, خوشنویسی
و هر چه که مرا پروازی دهد ...
" به هر جا که اینجا نیست "
تعلق خاطر دارم
"حرف و گفت و صوت را بر هم زنم
تا که بی این هر سه با تو دم زنم"
" مولانا"
-------------------------
ستيز من با تاريكيست.
براي ستيز با تاريكي شمشير به رويش نمي كشم!
"چراغ مي افروزم"
زرتشت
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY