به شب نشینی باران شبی صدایم کن
میان ِ بیقراری ِ باران مرارهایم کن
من انتهای سکوتم و گریه کفری شد
کنار ِ این همه کافر تو با خدایم کن
رسید وقت ِ اذان، آسمان سراسر عشق
حضور ِ سبز ِ وضو با خود آشنایم کن
به میهمانی خورشید دعوتم امشب
بیا نجابت آبی، بیا صدایم کن
دلم گرفته ترین آسمان ِ این شهر است
بیا از این همه بغض ای خدا جدایم کن
هنوز فرصت ِ بودن یکی شدن باقی ست
مرا به لطف ِ غمت با خود آشنایم کن.
نوشته شده توسط حمیدرضا میرزایی در چهارشنبه نهم بهمن 1387 ساعت 0:16 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

سلام همسفران رو یایی
همسفری از همین حوالی هستم
شعر را با خیال شما
آغاز می کنم
بعد از این قرارمان پای همین شعرها
می خواهم همراه با تو "هنر" را که معجزه ی "عشق" است
عاشقانه و بی ریا زمزمه کنیم
بیستون را عشق کند
و
شهر تش فر هاد برد
----------
کارشناس پرستاری
به نمایش , شعر , موسیقی, خوشنویسی
و هر چه که مرا پروازی دهد ...
" به هر جا که اینجا نیست "
تعلق خاطر دارم
"حرف و گفت و صوت را بر هم زنم
تا که بی این هر سه با تو دم زنم"
" مولانا"
-------------------------
ستيز من با تاريكيست.
براي ستيز با تاريكي شمشير به رويش نمي كشم!
"چراغ مي افروزم"
زرتشت
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY