. مردی کنار اتوبان فریاد می زد:
دارآباد دارآباد!
حلاج بود.
. دایره ، دایره، دایره
از سنگی که تو در من انداختی.
. و عمر میگذرد
سی، چهل، پنجاه ، شصت
بیام؟
. تنها نیستم ، با تو در خودم زندگی می کنم.
. دست هات قفس شد وقتی جای ستاره ، دلم را از آسمان چیدی .
. تو اینجا نیستی، حالا چه فرقی می کند فاصله یک راه شیری باشد یا یک لبخند!
. وقتی کمی دورتر همه ی اسرار جهان این است که حوا به آدم سیب می دهد،
همین نزدیکی هنوز تمامی گناه این است که در آغو ش تو آرام گیرم و بگویم: خسته ام
-----------------------------------------------
آدینه ی۲۷ خرداد ۱۳۷۹ مردی " در حریق باد" به پرواز در آمد
دهم اسفند ماه ۱۳۰۸ خانواده" رحماني " ساكن محله "پامنار" شهر تهران،كودكي متولد شد كه "نصرت" نام گرفت و نصرت همان شاعر فارسي زبان ايراني است كه پس از سال ها تلاش در عرصه ادبيات و شعر روز آدينه ۲۷خرداد ۱۳۷۹خورشيدي در شهر "رشت" با زمين خاكي بدرود گفت.
رحماني از شاعران جسور و تواناي نسل اول بعد از نيما است كه بايد او را مظهر جوانان و ادبيات ويژه بعد از شهريور ۲۰الگوي شعري جوانان هم عصر خود دانست.
نخستين شعرهاي خود را در 19 سالگي به دست نشريات سپرد تا در آيندهاي نه چندان دور با انتشار مجموعه شعر "كوچ"، نگاه نيما و منتقدان عصر را به خود معطوف كند. او جسور بود و تقليد را نمي پذيرفت. سعي كرد، تنها تاثير بگيرد و آنچه را ميبيند، با زبان خود به تصوير بكشد. پس از انتشار مجموعه شعرهاي «كوير» و « ترمه» اقدام به انتشار « ميعاد در لجن » نمود كه با استقبال مخاطبان منتقدان روبرو شد. در زندگي نامه اش مي نويسد: « ميعاد در لجن »چنان مشهور شد كه وقتي روزنامه « آيندگان» مصاحبه اي بين من و « صادق چوبك » گذاشت ،ننوشت مصاحبه ي شاعر «كوچ» ،« ترمه» يا « كوير » . بلكه نوشت : مصاحبه بين شاعر « ميعاد در لجن» بانويسنده ي « شب اول قبر» .
مجموعه اشعار منتشر شده از وي عبارتند از:
كوچ(۱۳۳۳)
كوير(۱۳۳۴)
رمه (۱۳۳۶)
ميعاد در لجن(۱۳۴۶)
حريق باد(۱۳۴۹)
شمشير معشوقه قلم (۱۳۶۷)
پياله دور دگر زد(۱۳۶۴)
آوازي در فرجام(۱۳۷۴)
بيوه سياه (۱۳۷۸)
برگرفته از سایت آتی بان
منتخب ی از شعر ها
از مجموعه : بیوه ی سیاه
آسمان پیر
وقتی اسباب بازی هایمان را از ما گرفتند
ناگهان گریه کردیم
داریم بزرگ می شویم
و بهانه هایمان برای گریه کردن
دارد تمام می شود
اما قدریکه زمان گذشت
زندگی باورمان داد
که ماهی ها
به اندازه منقار مرغ ماهی خوار
بزرگ می شوند
حالا بیا
آسمان آن قدر پیرست
که تا آخر دنیا
گریه کنیم .
از مجموعه :میعاد در لجن
با گریه بخند
ایمان بیداد
به عهدی داد
روح فریب ام ، بی تو ... بی تو
قانون گردابم ، سرابم ، نقش آبم
بی تو ... بی تو
بی ایمنی ، شوریدگی ، در قعر خوابم
ای بی تو من بی خویش ، بی خویشتن ، بی کیش
خاری هدف گم کرده در دهلیز بادم
بی تو ... بی تو
طیف غباری خفته بر دریای شن زار
خون شب ام
هذیان تب آلود دردم ، بی تو
بی تو
رمز سکوت ام
راز بهت ام
رنگ یادم
بی تو ... بی تو
بی تو، بی تو
از زندگی بیزار
تا مرگ راهی نیست ، بی تو
ای بی من و در من
بی من تو هم آنی و اینی
ای بی تو من گرداب و یرانی
قانون بی رحم پریشانی
چنینی ؟
بدرود ، بدرود
این اشک و هق هق گریه مردی پشیمان نیست
مردان نسل ما
با گریه می خندند ، بی تو
ای بی تو من ، بی من
ایا تو هم اینگونه می خندی ؟
با گریه خندیدن نه آسان است
بی تو
از مجموعه :حریق باد
نرون کجاست
نرون به چنگ و شعر و تاج و تخت تو
نیاز نیست
چه اشک ها که سوخت زیر پلک ها
کجاست اشکدان تو ؟
که سیل گریه های آنکه در من است
تو را و اشکدان و تاج و هر که چون تو زیست
به لا به لای چرخ دنده های سیل بی مهار گریه له کند
دریغ همره ملامتی ست
برای آنکه زیر پلک ها من
به گریه های شوم دل سپرده است
در عصر تو نزیستن
نرون دریغ بی نهایتی ست
نرون چه گفت
گفت : خنده اش به لب
زمان هر کسی نرون و هر چه اشکدان
تو زیستی
ولی به جای اشکدان
در آفتابه های دیگران گریستی
تو هیچ چیز نیستی
نوشته شده توسط حمیدرضا میرزایی در جمعه هشتم خرداد 1388 ساعت 21:31 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

سلام همسفران رو یایی
همسفری از همین حوالی هستم
شعر را با خیال شما
آغاز می کنم
بعد از این قرارمان پای همین شعرها
می خواهم همراه با تو "هنر" را که معجزه ی "عشق" است
عاشقانه و بی ریا زمزمه کنیم
بیستون را عشق کند
و
شهر تش فر هاد برد
----------
کارشناس پرستاری
به نمایش , شعر , موسیقی, خوشنویسی
و هر چه که مرا پروازی دهد ...
" به هر جا که اینجا نیست "
تعلق خاطر دارم
"حرف و گفت و صوت را بر هم زنم
تا که بی این هر سه با تو دم زنم"
" مولانا"
-------------------------
ستيز من با تاريكيست.
براي ستيز با تاريكي شمشير به رويش نمي كشم!
"چراغ مي افروزم"
زرتشت
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY