مینی مال های تنهایی (قسمت سوم)
همین بیست و چهار ساعت ناچیز را می گویم.
می توانی سراغ تمام شعرهایی که برایت سروده ام را از زلال اشکی بگیری ،
که دیشب میان بالشم پنهان کرده ام.
ازاینکه آسمان در حجم کوچک قلبم آرام گرفته، به خود می بالم،
...اگر تا هفت بشمارم
هر روز نیت می کنم تا قدم هفتم را بردارم
می دانم، هفت هزار سال فاصله...
همچنان که درانتهای هر آمدن ، رفتنی
برای همین است که درها باز و بسته می شوند
ببین! آسمان هرگز عبور پرندگان را فراموش نمی کند
و پرندگان هرگز آبی ترین جاده های آسمان را از یاد نمی برند.
درخت امروز است و سایه ی که در انتظارا ست تا خستگی مرا بگیرد
نسیم فردا ست !
هنگامی که صورت گرُ گرفته ام در این گرمای نفس گیرحضورش را منتظر است.
تو دیروزی، امروزی و فردایی !
نه فقط برای من، برای تمام آنهایی که پنجره و درخت و نسیم را می شناسند.
دانه دانه پرهایش را چید تا بر این بالش خواب دیگری ببیند.
پنجر ه ی که رو به آشتی کنان دوباره پروانه و باغچه باز می شد.
انتظار همه ی سهم من از تو بود
از همان روز نخست، من به انتظار گره خورده ام
از همان روز که پنجره را شناختم.
چیزهای بدتری هم هست
آه ! دیر شد!
وتوی دنیا هیچ چیز بدتر از " خیلی دیر شد " نیست!
آخرین آهنگت را ماهور بزن!
شاید آوایت گل سرخی باشد بر روی سینه ام.
نوشته شده توسط حمیدرضا میرزایی در سه شنبه هفدهم شهریور 1388 ساعت 23:48 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

سلام همسفران رو یایی
همسفری از همین حوالی هستم
شعر را با خیال شما
آغاز می کنم
بعد از این قرارمان پای همین شعرها
می خواهم همراه با تو "هنر" را که معجزه ی "عشق" است
عاشقانه و بی ریا زمزمه کنیم
بیستون را عشق کند
و
شهر تش فر هاد برد
----------
کارشناس پرستاری
به نمایش , شعر , موسیقی, خوشنویسی
و هر چه که مرا پروازی دهد ...
" به هر جا که اینجا نیست "
تعلق خاطر دارم
"حرف و گفت و صوت را بر هم زنم
تا که بی این هر سه با تو دم زنم"
" مولانا"
-------------------------
ستيز من با تاريكيست.
براي ستيز با تاريكي شمشير به رويش نمي كشم!
"چراغ مي افروزم"
زرتشت
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY