دوستان هم نفس و همراه!

 سلام 

دیر آمدم ٬ می دانم

شنبه "۹/۸/۸۸" اجرای نمایشم بود (مهتاب بر آینه)در بیستمین جشنواره تئاتر استان گلستان

حسابی درگیر بودم ٬در این وانفسای هنر ٬کار نمایش اون هم در شهرستان....

 

چه باید کرد؟

 

 به قول دوستی:       با این همه ناگفته هایم با تو چه باید کرد؟

 

                           گیرم با این همه را بی خیال!  با تو چه باید کرد؟

 

بیکرانه

 

به وقت ِ رویش سبز ِ جوانه با من باش

دلم گرفته در این بیکرانه ، با من باش

 

چه آسمان ِغریبی ست بی حضور تو دل

به گرمی ِ سخنی عاشقانه با من باش

 

سکوت، درد بزرگی ست هیچ می دانی؟

بخوان برای دلم یک ترانه با من باش

 

اسیر این قفس سرد و غم گرفته منم

در ِ قفس بگشا، بی بهانه با من باش

 

قسم نمی دهمت که به عمر صد غزلم

به عمر یک غزل حافظانه با من باش .

 

 

به یاد " منوچهر آتشی"

 

این شاعر و مترجم در ۲ مهر سال ۱۳۱۰ ‬در بخش دهرود شهرستان دشتستان استان بوشهر متولد شد. او پس از این‌که دوره دانشسرای مقدماتی را در شیراز گذرانید، چندسالی به آموزگاری پرداخت و در سال ۱۳۳۹ ‬به تهران آمد و در دانشسرای عالی ، به تحصیل پرداخت و در مقطع کارشناسی رشته‌زبان و ادبیات‌انگلیسی فارغ‌التحصیل شد.

آتشی در روز یکشنبه ۲۹ آبان ۱۳۸۴ درسن ۷۴ سالگی در بیمارستان سینا در تهران بر اثر ایست قلبی درگذشت ودر زادگاهش بوشهر به خاك سپردند.همچنين او چند روز قبل از مرگش درمراسم چهره هاي ماندگار به عنوان چهره ماندگار ادبيات معرفي شد.

 

اتفاق آخر

 

شهر


دیوانه ای تمام عیار است


 و سوسک های فربه " ما بعد از انفجار "


قطار قطار


 برای بلعیدن یک دیگر


دنبال می کنند هم را


"من اما ماسه زارانی دیده ام که هنوز

 

رؤیای بر باد رفته ی جنگل ها


و دلک خرد زنبق ها را


در هاضمه ی ذهن خوش ورز می دهند "


شهر


 دیوانه ای سرسام گرفته است 

 خیابان ها زیر چرخ های هراسان


پس می کشند و به ابتدای خود بر می گردند


 و ماشین ها


 یک دیگر را چنان دنبال می کنند که انگار


هر یکی نشمه ی آن دیگری را قر زده است


"اما من کویرهایی می شناسم


که شترهای تیر خورده ، زیر بار تریاک


 به خون درغلتیده اند


 و مردی در هندوکش و دختری در میامی


از غصه آه می کشند "


شهر


 دیوانه ای به زنجیر افتاده است


 بزرگ راه ها


 چونان کمندهای بی شمار گاوبازان ماهر


 بر اندام ساختمان ها و فروشگاه ها پیچیده اند


"من اماـ در همین شهر


از بوستانی گذشتم و عشق را دیدم


 که ناگهانی از پس نارونی در آمد


با دامن گلی رنگ و بی عینک آفتابی


و لبخندی به سمت قلب شاعر هفتاد ساله ای

 
 شلیک کرد


و هوا ناگهان بارانی شد


  


 

نوشته شده توسط حمیدرضا میرزایی در دوشنبه یازدهم آبان 1388 ساعت 9:23 موضوع | لینک ثابت