شعری که با خیال تو آغاز می کنم
بندی ست٬ کز گلوی سخن باز می کنم
می گویم و به گفتن شعرم برای تو
همچون خدا به خلقت خود ناز می کنم
رویای من بیا و مرا هم به دست گیر
تا بنگری به شوق تو اعجاز می کنم
سازم ولی خموش٬ تو مضراب و پر خروش....
چنگی بزن که نام تو را ساز می کنم

![]()
نوشته شده توسط حمیدرضا میرزایی در یکشنبه دوازدهم فروردین 1386 ساعت 3:50 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

سلام همسفران رو یایی
همسفری از همین حوالی هستم
شعر را با خیال شما
آغاز می کنم
بعد از این قرارمان پای همین شعرها
می خواهم همراه با تو "هنر" را که معجزه ی "عشق" است
عاشقانه و بی ریا زمزمه کنیم
بیستون را عشق کند
و
شهر تش فر هاد برد
----------
کارشناس پرستاری
به نمایش , شعر , موسیقی, خوشنویسی
و هر چه که مرا پروازی دهد ...
" به هر جا که اینجا نیست "
تعلق خاطر دارم
"حرف و گفت و صوت را بر هم زنم
تا که بی این هر سه با تو دم زنم"
" مولانا"
-------------------------
ستيز من با تاريكيست.
براي ستيز با تاريكي شمشير به رويش نمي كشم!
"چراغ مي افروزم"
زرتشت
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY