میروم این بار دیگر بودنی در کار نیست
خسته ام دیگر توان گفتن و تکرار نیست
گفته بودم میروم٬اما نکردی باورم..............
گفته بودم میروم٬اما نکردی باورم....
دیگر اکنون که زمان خواهش و اصرار نیست
گر چه میدانم که دل بر باز گشتم بسته ایی
خوش خیالی های تو مختص این یک بار نیست
دل به یار دیگری بستن اگر چه مشکل است....
میزنم دل را به دریا دل سپردن عار نیست
تا به کی باید غم عشق تباهی را کشید؟
داغ عشق کهنه بر خاطر زدن اجبار نیست
گرچه خوشبختم که از دست تو راحت میشوم!!!
هیچکس مانند من از بخت خود بیزار نیست
د یر شود باید که بگریزم٬کجایش با خدا
حیف ! تنها میروم درشب کسی بیدار نیست.![]()
نوشته شده توسط حمیدرضا میرزایی در یکشنبه دوازدهم فروردین 1386 ساعت 17:45 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

سلام همسفران رو یایی
همسفری از همین حوالی هستم
شعر را با خیال شما
آغاز می کنم
بعد از این قرارمان پای همین شعرها
می خواهم همراه با تو "هنر" را که معجزه ی "عشق" است
عاشقانه و بی ریا زمزمه کنیم
بیستون را عشق کند
و
شهر تش فر هاد برد
----------
کارشناس پرستاری
به نمایش , شعر , موسیقی, خوشنویسی
و هر چه که مرا پروازی دهد ...
" به هر جا که اینجا نیست "
تعلق خاطر دارم
"حرف و گفت و صوت را بر هم زنم
تا که بی این هر سه با تو دم زنم"
" مولانا"
-------------------------
ستيز من با تاريكيست.
براي ستيز با تاريكي شمشير به رويش نمي كشم!
"چراغ مي افروزم"
زرتشت
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY