وقتي فروردين٬ شعر سرودنم به شكفتن می رسد

 

قلب درخت به تپش مي افتد و طبيعت در من جريان مي يابد

 

آسمان دوست من مي شود

 

و دست هاي پر ستاره اش را به سوي من مي درخشاند

 

و در همان جاست كه من راز" بانوان كوه "را مي يابم

 

و استواري گام هايش را

 

    " سياووش "

 

 كه آري آتشباره هاي اعتماد " فرنگيس".......

 

--------------------------------------------

 

اين خون واژگان من است

 

بر سنگفرشهاي فرسنگ ها٬   سكوت!

 

     در این سکوت تنها تو را صدا می زنم....

 

وبه یادت در مه راه می پیمایم و شب را در آغوش می گیرم.

 

             "دیدار ما چون آب و ماه ...چه دور! چه درهم!"

 

 

 


 

نوشته شده توسط حمیدرضا میرزایی در پنجشنبه هشتم فروردین 1387 ساعت 19:45 موضوع | لینک ثابت