وقتي فروردين٬ شعر سرودنم به شكفتن می رسد
قلب درخت به تپش مي افتد و طبيعت در من جريان مي يابد
آسمان دوست من مي شود
و دست هاي پر ستاره اش را به سوي من مي درخشاند
و در همان جاست كه من راز" بانوان كوه "را مي يابم
و استواري گام هايش را
" سياووش "
كه آري آتشباره هاي اعتماد " فرنگيس".......
--------------------------------------------
اين خون واژگان من است
بر سنگفرشهاي فرسنگ ها٬ سكوت!
در این سکوت تنها تو را صدا می زنم....
وبه یادت در مه راه می پیمایم و شب را در آغوش می گیرم.
"دیدار ما چون آب و ماه ...چه دور! چه درهم!"

نوشته شده توسط حمیدرضا میرزایی در پنجشنبه هشتم فروردین 1387 ساعت 19:45 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

سلام همسفران رو یایی
همسفری از همین حوالی هستم
شعر را با خیال شما
آغاز می کنم
بعد از این قرارمان پای همین شعرها
می خواهم همراه با تو "هنر" را که معجزه ی "عشق" است
عاشقانه و بی ریا زمزمه کنیم
بیستون را عشق کند
و
شهر تش فر هاد برد
----------
کارشناس پرستاری
به نمایش , شعر , موسیقی, خوشنویسی
و هر چه که مرا پروازی دهد ...
" به هر جا که اینجا نیست "
تعلق خاطر دارم
"حرف و گفت و صوت را بر هم زنم
تا که بی این هر سه با تو دم زنم"
" مولانا"
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY