به شب نشینی باران شبی صدایم کن

میان ِ بیقراری ِ باران مرارهایم کن

 

من انتهای سکوتم و گریه کفری شد

کنار ِ این همه کافر تو با خدایم کن

 

رسید وقت ِ اذان، آسمان سراسر عشق

حضور ِ سبز ِ وضو با خود آشنایم کن

 

 

به میهمانی خورشید دعوتم امشب

بیا نجابت آبی، بیا صدایم کن

 

دلم گرفته ترین آسمان ِ این شهر است

بیا از این همه بغض ای خدا جدایم کن

 

هنوز فرصت ِ بودن یکی شدن باقی ست

مرا به لطف ِ غمت با خود آشنایم کن.

 

 

 


 

نوشته شده توسط حمیدرضا میرزایی در چهارشنبه نهم بهمن 1387 ساعت 0:16 موضوع | لینک ثابت