به یاد سالهای دور می افتم،" حس ها ی ناگهان"
حرف های که در یک لحظه می آیند و در همان لحظه می روند مثل قاصدک ها.........
موجی می سازند و دریا های دل را متلاطم می سازند
ما گویی سالهاست که آشنایی را در میدان خواهش و نیاز گم کرده ایم .
به یاد آن سالها که شعر جوششی به سراغمان می آمد ، نه کوششی!
کاری از آن سالها که فقط همین ۳ بیت آمد و .....
به یکی جلوه، دلم بردی و خوابم کردی
باغت آباد ! زدی خانه خرابم کردی
همچو موج آمدم و وای که بر ساحل درد
چون حباب لب شط ، خانه خرابم کردی
دردم اینست که در عرصه ی شطرنجی عشق
مات چشمت شدم و اسب خطابم کردی!
نوشته شده توسط حمیدرضا میرزایی در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388 ساعت 18:16 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

سلام همسفران رو یایی
همسفری از همین حوالی هستم
شعر را با خیال شما
آغاز می کنم
بعد از این قرارمان پای همین شعرها
می خواهم همراه با تو "هنر" را که معجزه ی "عشق" است
عاشقانه و بی ریا زمزمه کنیم
بیستون را عشق کند
و
شهر تش فر هاد برد
----------
کارشناس پرستاری
به نمایش , شعر , موسیقی, خوشنویسی
و هر چه که مرا پروازی دهد ...
" به هر جا که اینجا نیست "
تعلق خاطر دارم
"حرف و گفت و صوت را بر هم زنم
تا که بی این هر سه با تو دم زنم"
" مولانا"
-------------------------
ستيز من با تاريكيست.
براي ستيز با تاريكي شمشير به رويش نمي كشم!
"چراغ مي افروزم"
زرتشت
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY