آمده ام بگویم سلام، سلام هایی که بوی خدا حافظی می دهد

 

                  باید به راه بیفتم!

 

دست به دامن واژه ها شد ه ام که بدانی در این "ایام شهر آشوب" چگونه احساس در من فواره می زند

 

       تو هم با من به راه بیفت!

 

کسی می گوید : پس " غزلواره " چه می شود؟غزل...

 

آدرسی برایش می نویسم : ساختمان پزشکان، دکتر روانپزشک.....

 

دیگر نمی توانم صبوری کنم،هفت روز است که تنهایتان گذاشته ام.

 

 می خواهم دلتنگی هایم را زار بزنم.

 

 باید به راه بیفتم!

 

پرنده ها در این بلوا و آشوب سکوت کرده اند و با ترحم نگاهم می کنند.

 

دیگر دلم برای قدم زدن با تو تنگ نیست!

 

دیگر به نیمکت های خیس ِ پیاده رو های ِ منزوی فکر نمی کنم.

 

دیگر به " فروغ" و عصر روزی که باد می آمد و دختر رویاهایش را با خود می برد، گوش نمی دهم.

 

..." به مادرگفتم : باید برای روزنامه تسلیتی بفرستم "

 

جاده ها دارند به زمستان های رنگین تر از پاییز ختم می شوند...

 

و من دلتنگ آواز هایت نمی شوم.

 

                 مگر....

 

 تو نیز با من به راه بیفتی!

 

شاید باور نکنی اما همیشه راهی برای پرسه زدن هایمان هست.

 

                  و...

 

 مسیری را که ٬  یاد  ِ بارانی  ِ بدون فریبی را نشانم دهی.

 

  یادت هست می گفتی، کسی می گوید:

 

( مردم از شنیدن اسم دموکراسی حالت تهوع می گیرند!)

 

       تو هنوز نشسته ای ؟ به راه نمی افتی ؟

 

چو فرزندت مرا خواند شهید ِ راه ِ آزادی

 

چه خواهی گفتنش فردا ؟ که زندانبان من بودی؟

(سایه)

  


 

نوشته شده توسط حمیدرضا میرزایی در دوشنبه یکم تیر 1388 ساعت 2:0 موضوع | لینک ثابت